|
|
|
|
|
دخترم سنت شان بود زنده به گورت کنند تو کشته شدی ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که پول مرگ تو را گرفته شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی و خوشدلانه نگاه می کردی که به خانه ات بر گردی اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم و خیل خیال های خوش آینده بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی مرغی حیران که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند تو به دام افتادی همچون خوشه ی انگوری که لگدکوب شد و بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان پنهان بر پنجره ها، بام ها کیانند اینان در تاریکی که با صدای پرنده ی خانگی پارس می کنند.
کشتندت دخترم کشتندت تا یک تن کم شود اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود باز شد گسترده شد و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید و اینانی که ندا داده اند بلبلانند میلیون ها تن که گرد گلی نشسته و نام تو را می خوانند. یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که صید حلال می خورد. محمد شمس لنگرودی |
||
|
|
|
|
|
خیال کردند شعله می میرد / بساط ظلم ریشه می گیرد / نخشکد آن شاخه ای که آب / از خون تو خورد ای عشق ...
زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوانها
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عکس از : سایت عکس عادت به نوشتن پستای اینجوری ندارم اما ترک عادت اینروزا شفاست : تو کتاب چهارم دبستان اومده سنگ از گرما و سرما خرد می شه و از یخ بستن آب لای سنگها خرده سنگ به دست می آد و بعدش هم هی خرد و خردتر می شه تا شن شدن و باد بردن به هواش ... پس سنگ هم خرد می شه . دیشب نصفه های شب داشت گله گی می کرد با یه بغض سنگین و هق هق های فروخورده / از همونایی که دل آدم می سوزه و حتی نمیشه بهش گفت : آروم باش ، همه چی درست می شه / می گفت : هی می گن : اشتباه شده / چیزی نیست و یه گری از خوشی میندازن تو تنت که شعله هاش تا کیلومترها اونطرفترو روشن می کنه / بیخودی می خندی و هی نگاهها میخ خنده های بی دلیلت می شن / هی می گن : حالا البته زوده به طور قطع نتیجه رو گفت / برای اطمینان بیشتر بهتره فعلا به درمان ادامه بدین / یهو یه کوه یخ آوار می شه رو دل گر گرفته ت از شادی و هی آه سردت لای اون رگای سرمست از خوشیت می شه عقده های بزرگ بزرگ / هی گرم می شی و هی سرد تا ترک برداری / تا یواش یواش از درون خرد بشی تا ندونی با این همه ی تیکه های آماده ی بر باد رفتن چی کار کنی / تا هی با خودت زمزمه کنی :سنگ هم باشم از این همه گرم و سرد شدن می شکنم ... چی می تونم بهش بگم / دلم می خواد چیزی بگم اما....خودش شروع می کنه : اینا که چیزی نیست تازه این هم هست : دلمه ی برگ مو از شکل می افتد / وقتی میهمان سر سفره ات / با خیال "دیگری" سیر می شود... ادامه ی گریه هاش مثل یه موسیقی آشناست / شاید مثل درد کشیدن مادر سیذارتا هنگام زایمان... دلم می خواد دلداریش بدم اما چه جوری ؟!!!! تو می دونی ؟ * ی اول : کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود / انسان با نخستین درد / بامداد. *ی دوم : لقد خلقنا الانسان فی کبد/ محمد (ص ). *ی سوم : روح گشنه م با خیالت سیر ابوت / رامی. *ی چهارم : دلم یه بارون مَشت می خواد / روشینا. حرف اول و آخر : بی خیال / مرگ را عشق است .
|
||
|
|
|
|
|
از دوستی که حسش شعر مجسم است :
نمی دانی گوشه ی اتاق چه خواب ها که برایت ندیدم تمام آن شب ها که از بخاری تا بالش تو، همه ی دنیا را قدم می زدم رج به رج فرش را می خواندم با تمام دیوار دست می دادم و هر چه نامه بود بالای طاقچه، در آغوشم می گرفتم
نمی دانی چه حرف های ساده ای برای درد و دل کنار گذاشتم چقدر خواب دیدم که برمی گردی و سر از شانه های ماه برمی دارم
حالا هر جای آسمان که هستی زود برگرد من از ازدحام سایه ها می ترسم از این اعلام تاخیر دلگیرم از چمدان ها دل پُری دارم نمی دانی که روی صندلی های انتظار روبه روی این عقربه های خوابیده چه رویای ساده ای دارم...
|
||
|
|
|
|
|
سر اومد زمستون شكفته بهارون
|
||
|
|
|
|
|
سال سوزن و سرم و سرنگ و سوختن و سایه و سردرد و سق سیاه
سال سلام و سادگی و سه تار و ساختن و سار و سرو و سرود سپید
باران ، صدای موجی زن ، جيغ راديو دارم به نفع مرگ عقب می کشم ، هنوز « دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت» صد سال به سياهی سالی که آخرش باران ، صدای موجی زن ، جيغ راديو لبخندهای مسخره مثل دهن کجی اين سطرهای يخزده را دور می زند مونا زنده دل
|
||
|
|
|
|
|
چهار ضربه روی سیم،می و فا و لا و دو چهار ضربه می زنم به شوق چشم های تو
چهار ضربه بعد از این که فا به دو نمی رسد تو می رسی از انتهای پیچ یک پیاده رو
چهار چنگ می زنی به در...صدا نمی رسد عزیز من سلام...سل...الوالو...الوالو
نه خیر این که مثل من...دوباره تند می روم به سمت انتهای گیج پیچ های راهرو
دو فای فاصله شکسته می شود صدا صدای لای قفل در،دو گام می روم جلو
کنار کاج یخ زده مرا ببین،سکوت،سل و برف را که ریخته به شانه های پالتو
صدای گریه های من به فا به تو نمی رسد دو ضربه می زنم عزیز من بمان نرو
تو باز می کنی و من به خویش خیره می شوم و در که سی رِ می کشد به شوق چشم های تو
کسی کنار سیم های خسته منتظر شده چهار سل،سکوت،سل،دو،فا،ر،می،فا،ر،دو بنیامین سربندی
|
||
|
|
|
|
|
با علی خانی خانه ی ترانه - یا به قول قدیمیها کیان شب شعر پریاد - توفیری ندارد البته / بودم دیشب / شاملویی بود و یه شعر نشونم داد که به دلم نشست گفتم باهاش آپ می کنم آخه تو اون فضا خیلی فاز داد غافل از این که خودش هم ... اما تکراری هم باشه چیزی از حسش کم نمی شه / برای خود کیان می نویسم که غافلگیرم کرد دیشب / اگر چه هی بهش می گفتم : کاش یه وقت دیگه اومده بودی و یادم نبود مهمونه و شاید دلگیر بشه / آخه می خواستم آبادش کنم اما خرابتر از این حرفهام این روزا...
جایی پنهان در این شب قیرین استاده به جا مترسکی باید نه ش چشم ولی چنان که می بیند نه ش گوش ولی چنان که می پاید
بی ریشه ولی چنان به جا سُتوار که ش خود به تبر کنی ز جای ، الاک چون گردوی پیر ریشه در اعماق می نعره زند که از من است این خاک
چون شبگذری ببیندش ، دزدی ش چون سایه به شب نهفته پندارد کز حیله نفَس به سینه در چیده ست تا رهگذرش مترسک انگارد * آری ، همه شب یکی خموش آنجاست با خالیِ بودِ خویش رو در رو گر مشعَله نیز می کشد عابر ره می نبرد که در چه کارست او احمد شاملو ۲۸ اسفند ۱۳۵۶/ پرینستون پی نوشت : یه ترانه هست مدام صداش میاد / این هم همون آدمکه گوشش هم ندی می شنویش : سَر گَر دان ...
|
||
|
|
|
|
|
این پرت شدنهای پی در پی به روزای دچارگی - اون هم از نوع کلاسیک و موزون - هم یه جورایی جوونم می کنه هم یه جورایی پیر و خراب / همون روزایی که سبک بودم و هی توی ذهنم وزن و قافیه می چرخید و هی از خجالت چشمهای نیما و فروغ می دویدم زیر دوش که این اوزان وحشی دست از سرم بردارند / وقتی فقط ۱۸-۱۹ ساله بودم / حالا اگه بعد از ۲۰ سال یهو همینجوری هوس کنم خاکستر روی اون آتیش کهنه رو به باد بدم و واسه تولد کسی و مرگ خودم مرتکب جرمی بشم که همیشه وسوسه م می کرد تعجبی نداره سیاه مشقی اینجوری از آب دربیاد :
چه عجب من هنوز هم هستم خسته از نبرد تن با تن هی سرم گیج می رود توی سرد ِ خوابرختی ساتن وقتی از کنار دستانت قد کشیده ام به دلتنگی هی هوار می زنم آیا مرگ تو برنده می شوی یا من ؟ سبزه و ماهی و عید است روزهای تولد اسفند تو شبیه بچه گیهامی با تی شرت سبز و یک دامن دور از همیشه تر از دور تا خدای مصر و بوتیفار مثل شرجی چشمم که پراز بوی خواب پیراهن این" الف" در میان قافیه ها کاشکی بیاورم بالا و صدای "واو" گاوی که میشود سرخ توی این روغن "او" هنوز شکل دیروز است شکل ماه بچه گیهای... شکل تاریکی گور من .شکل نام دیگرم : روشن روشینا
|
||
|
|
|
|
The telephones are dead the e-mails closed but he sent his message to all so no one dies suddenly except I, who for years do not take any message seriously
سید ضیاءالدین شفیعی پی نوشت : برای دیدن پستهای زیبای مجموعه ی من مرگ را او خطاب کردم میهمان این جا شوید
|
||
|
|
|
|
|
وقتی همه ی راهها برای گفتن حتی سلامی بسته است / نامه بهترین دواست به زنی که مبتلای بیماری هراس آور مرگزاست :
چه سلامی / چه علیکی ؟ به خیالت این که به همان نقطه ی همیشگی خیره شوی و هی از آفتاب کشدار و موذی تابستان به سایه ی انار حیاط بچگی دل ببندی و هی بلند بلند بگویی در زندگی زخمهایی است و باز بچرخی و تکرار کنی ای یار / ای یگانه ترین یار / آن شراب مگر چند ساله بود ؟ این درد دوا می شود ؟ خب خودخواه بی فکر اگر در زندگی زخمهایی نبود که فصل تو و من به ماه شب چهارده نمی رسید و اما آن شراب / به سال و ماهش چه کار داری وقتی یکروزه اش مست و خرابت می کند بیرون از حد و حدود تاب و توان تعادلت . مگر از اول هم قرار و روال بر این نبود که در تیره ترین روزها بگویی : سلام خدا / من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است ... باور کن اگر به هشیاری نرسی خاک ، ارزانی تنت بهتر . به گمانت همان نقطه ی سیاه دور و بر سفید تو را به لازمانی می رساند ؟ نه / قول می دهم با این اداهای مسخره به ابد که نزدیک نشوی هیچ از عهد الست هم وا بمانی و از چرخش بیهوده با این سرعت کف آلود به ته ِ ته مرگ خودخواسته پرتاب بشوی ... با این همه خطوط موازی و متقاطع که تو را از آپارتمان 70 متری ات به آسانسور یک متری می رساند تا از خیابان خط کشی شده به اطاق کار چهل متری ات برسی و برگردی و رو به روی مونیتور خاموش به منصفی پناه ببری لامکانی ات تامین می شود ؟ به خدا خنده دار است و از تو بعید . پس بوی گشوده ی تخمک آفتابگردان همان پیرمرد شمیلی که هشت سر عائله دارد چه می شود ؟ / پس تیله ی چشمهای امیر حسین و شرم مریم بعد از تشویق تو در خواندن انشایش در یتیمخانه ی همسایه به چه گذشته ای پیوند می خورد؟ / پس پتوی نوی هر شبه ی همان معتاد فلکه ی 22 بهمن دلیل کدام مهربانی گردد ؟ بگویمت این زانو برای بغل گرفتن خیلی کُنده است / شبهای شیرین مربای نارنج برای معتادان شهر / نوروزهای سبزی پلو با ماهی برای سرای سالمندان / ماهیانه ی ناچیز دو فرزند خوانده ی ندیده ات / و عشق پیغامهایی که تلفن جواب نمی دهی و هی از طریقی به گوشت می رسد ، رسالت تو است .دیگر نمی دانم به طول زندگی چه کار داری وقتی این همه ارزش برای عرضش سراغ داری .فرصت از دست مده به فکرهای بیخودی و خاموشی بی دلیل . راستی هنوز جواب نامه دوم لاتیدان در ذهنت به روی کاغذ نیامده است و تازه شروع امروز در چرخاندن قاشق کوچک برای شیرین کردن چای صبحانه ی تنها نه ماهگی تنت به فال نیک بگیر : آسوده خاطر می شوم / غیره و سایر می شوم / در کاغذ چشمان تو / بی واژه شاعر می شوم ... تمامش مکن که زندگی تنفس همین نقطه چینهای ناتمام است . امشب منتظر روشن شدن لامپ اتاق و مونیتور و آی دی و موبایل و ذهن تاریکت هستم اگر آدم باشی ... |
||
|
|
|
|
I open the door to him he comes in he tidies up my shoes and clothes laid on the bed oh traveler you need to be always ready to go سید ضیاءالدین شفیعی
|
||
|
|
|
|
|
شب بود / صفحه ی سفید چت / حرف بود / کلمه شد / جمله بود / مصرع شد / بیت بود/ غزل شد ... هنوز نشان به آن شب و غزل است کیان جان / به همان آدرس پارک ساعی / زیر چتر ترانه ...
|
||
|
|
|
|
|
به یادمان دو همکار شعبه ی یک : صفایار حیدری / زهرا عبدالهی و برای مرگ که این روزها هی تند و تند از کمینگاه خود بیرون می پرد :
دست تو احمدرضا احمدی |
||
|
|
|
|
|
امروز ، روز اول دی ماه است / من راز فصلها را می دانم / و حرف لحظه ها را می فهمم / نجات دهنده در گور خفته است / و خاک ، خاک پذیرنده / اشارتی ست به آرامش ...
یلدا فرخنده ،
رفتن ناصر دردناک،
خدا حافظ پاییز ،
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد / در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین / و یاس ساده و غمناک آسمان / و ناتوانی این دستهای سیمانی ....
|
||
|
|
|
|
|
من متهم به تلخ دیدن و تلخ گفتنم . اما دراین قصیده چاک چاک ، با من به رونمایی لبخند بیا ، همراه من به کوچه های تنگ " خواجه عطا" "نایبند" "خونسرخ" بامن به "محله 2000" بندرعباس بیا . یاهرجای دیگری که ذرات سیب را به ترازو نمی کشند . جایی که می شود کپسولهای خالی خنده را ، برآب ونان و نوازش سوار کرد . جایی که می شود با قایقی تند به آنسوی تنگه هرمز ، به "خصب" رفت . ودرآنجا : نفت داد و طاقه های مشروب گرفت . اینها که می گویم ، هرگز تلخ نیست . تبخیر خنده است درغش غش دریای کف بلب . آویختن از اسطوره ای که بار غزل به بخارا می برد. من سالهاست که می گریم . واکسیرخنده را برای دیگران تجویز می کنم. تا معجزه را درنسلی ببینم که مشامش نه با گل سرخ ، که با رویش آشناست ، وپاهایش ، علاوه برتماشای فوتبال ، به ورزش روح نیز می رود . نسلی که در جزیره هرمز ، درصف ارتزاق تکه های خود ایستاده است . وکمیته امداد ، جلوی اسم هرجوان هرمزی ، یک تیک می زند . اینها که می نویسم ، تلخ نیست . عین خنده است . من درمیانه امواج ، به خنده متوقف تازه دامادی برخوردم که هنوز حنای دامادی به پایش بود ، وگل مغزش ، به ضرب جهل رنگین امثال من شکفته بود . من درهمان هرمز ، دوستانی دارم که مرا می فهمند . ومی دانند که هیچ تلخی درکلامم نیست . وهمه شان ، قاب پنجره ای را نشانم می دهند که درآن : نبض روح می جنبد. دوستانی که به ظاهر خفته اند ، اما نجوای برف را بهنگام صعود می فهمند . وفردا را از بدو پیدایش سنگ و ثانیه می بینند . دوستانی که چلچله و فصل و کوچ و لانه ، به ذکردائم آنان دوام می گیرد . دوستانی که خورشید را که نه ، کهکشان را که نه ، یک هسته کوچک ارزن را می رویانند . همین دوستان من ، شاه عباس صفوی را نشانم می دهند ، که از پنجره حرمسرایش به هرمز می نگرد . و پرتقالی های پانصد سال پیش را ، که درنوشتن "استراتژیک" سراسیمه اند . وکمیته امداد خودمان را ، که از درشتی رقم "تحت پوشش" درپوست نمی گنجد. وبهت جوانان هرمزی را ، که رغبت هیچ مسئولی را برنمی انگیزد . وزنانی که قاعده کرامت را دردخمه های نمور مناعت جاگذارده اند . من درساحل بندرعباس ، بادوچشم خود ، فرو افتادن پلک پلیکانی را دیدم که سرش را پسرکی می برد و بدنش را جوان ماهیگیری که دچار افسردگی شده بود . وشرمنده ام که بگویم : درخواجه عطا ، خرسی درلباس کفتار ، جولان می دهد و رجز می خواند . چه کسی می گوید من سیاه می بینم و تلخ می نویسم ؟ من هیچ مسئول و روحانی و صاحب امضایی را در "شاه حسینی" بندرعباس ندیده ام . ویا درمحله 2000 و فلکه "چه توا؟" فلکه ای که درآن ، میز مسئولان غباری سی ساله گرفته وجوهر هیچ امضایی تازگی ندارد . در"چه توا؟" سوسکها قمه به دست عربده می کشند . جایی که آب ، رنگ شراب دارد ، وقاچاق ، ریسه ایست که رنگ به رنگ ، آسمان کودکان آنجارا آذین بسته . کودکانی که برای اتومبیل گشت ، دست تکان می دهند ، ومامورانی که بابت هرلبخندشان چیزی باید درترازویشان انداخت . من کجا سیاه می بینم و تلخ می نویسم ؟ من سالهاست که تلخی را به پای کبوتری بسته ام ، تا به نیابت از غروب ، طلوع طلب کند . من درهمان جزیره هرمز ، دوستانی دارم که خاک راهشان ، از معدن خاک سرخ جزیره با بهاتراست . اما هیچ مزایده ای برای ارج شان برگزارنمی شود . در"نایبند" من قصابی را دیدم که جلوی چشم گوساله ای لرزان ، مادرش را سربرید . در"نخل ناخدا" من جوانی را دیدم که به همه هویت خود کبریت می کشید . ودردست دخترکی افغانی ، عروسکی که از راه دور ، از چین آمده بود . من درزیرآبهای هرمز و خصب ، دراعماق ، جوانانی را دیدم که برای ده هزارتومان ، دست و بازوی خود را به کوسه ها می فروختند . دست و بازویی که یک روزی روزگاری ، بوسه گاه طاووس اهل بیت بود . چه کسی می گوید من سیاه می بینم و تلخ می نویسم؟ من درکناره "خونسرخ" واز بلند گویی که خدارا تبلیغ می کرد ، شنیدم که می توان خدارا حراج کرد . من درهمانجا ، دیدم که انبوه مردم و مسئولان ، از روح فراخ دریا ، تنها به سطح نازک رویین آن التفات بسته اند . من درهمانجا به کارگرانی برخوردم که از چهارمحال و بختیاری آمده بودند، وکوله هایشان از شرافت پربود . وباز ، جوانانی که شرافت را ، درسالهای قحطی به مستاجری درآن سوی مرز وام داده بودند ، مستاجری که به فارسی دری اشراف داشت ، ونحوه تیغ زدن خشخاش را نیک می دانست . من در بشاگرد ، به اوراق اتوبوسی برخوردم ، که قرار بود فهم را جلوی کپری پیاده کند . ودرهمانجا ، به اوراق پراکنده سند چشم انداز برخوردم که بادبادک بچه ها را با حسرت می نگریست . من از جزیره هرمز ، به تهران نیز می نگرم ، که مثل گالیور دراز کشیده و مسئولین ریز ما تند و تند سیر و بزکش می کنند . وآنقدر دراین مجاهدت بزرگ سراسیمه اند، که یادشان رفته چیزی به اسم "رشد" ، با ریسمان "تحکم" بالا نمی رود . من مست می شوم ، وقتی دوستان هرمزی ام ، به دیروزمان اشاره می کنند . به روزی که ما ، ذرات نور را از روزنه های ریز برگ استخراج می کردیم . واز آمیزش آسمان و زمین آبستن می شدیم . روزی که برای تناول رنگین کمان صف می بستیم . وهمه مردم خود را از زیرقرآن عطوفت رد می کردیم . وکاری به این نداشیم که : چه کسی با ماهیت شکوفه وضو ساخته ، ویا شب قبلش به صورت عنکبوتی تف کرده . روزی که برای تماشای خلوت آتش و روح شتاب می کردیم . روزی که لبخند را ، به هرقیمتی که شده ، از هرکجا می آوردیم و به لبان کبوتری جفت مرده هدیه می دادیم . روزی که ملکه سبا را به قصرآیینه خود فرا می خواندیم و او از تماشای شگفتی و آبگونگی ما ، دامن برمی کشید . دوستان من اما ، به شهرام جزایری که می رسند تلخ می شوند . ومن ، چاره ای ندارم از این که ، تلخی چهره آنان را به صورت اندازم . دوستان من به قاضی شهر معترضند ، این که چرا نباید روحانیانی که از شهرام جزایری پول گرفته اند ، مجازات شوند ؟ خلع لباس یعنی چه ؟ چرا کسی که به راحتی کوزه ای که ترک برمی دارد ، فریب می خورد ، کاندید می شود ؟ ویا کسی که نخبگی درکلامش طنز است ؟ ویا کسی که الفاظ را به بازی شطرنج می برد ؟ وکسی که اقیانوس را درشان خود نمی داند ؟ من سیاه می بینم ؟ تلخ می نویسم ؟ چه کنم ، دوستان گورستانی که نه ، دوستان آسمانی من از من می خواهند . محمد نوری زاد |
||
|
|
|
|
|
برای باران که نمی آید / چشم امید را ببرم از آسمان ؟ میبینم صورتمو تو آینه، اردلان سرافراز
|
||
|
|
|
|
|
ديگر عصاي معجزه جاري نميشود اين را دكارت گفت نه اخبار 8:30 هي سكه جمع ميكنم كه مبادا ضرر كنم وقتي كه 4نعل به گردم نميرسي وقتي كه كانت نيز به گردم نميرسد يك نامه جعل ميكني و زود ميروي يك نامه كه زمين و زمان را تكان دهد. . . / با دردهاي دختر تبدار قبرسي! اقراء باسمك ربك الاعلي و خوردهاي وقتي كمي نمك تو به زخمم نميزني يك زخمه زخم دارم و از راه آمدم راهي كه ميسريد به ايوان مجلسي من راي ميدهم كه تو هم نردبان شوي وقتي كه بوش داده به شيپور اذن جنگ تو قول ميدهي كه سنا هم موافق است در حال فكر در هيجان WC يك شب قرار بود عروس ننم بشي آن هم استناد شبي كه عروس خون هي پخش ميشود كه شما مستند بساز حتا بدون پرسش و تحقيق و بررسي گيرم كه پول نفت سر سفرههاي ماست. . . اين سفرهها كه در گرو بانك مركزيست كبريت ميكشم به درونم كه منفجر، القاعده نكرد كجا را ؟؟؟؟ / تو دپرسي؟؟!!/ حالا درون قهوه خانه باقر نشستهام، من چاي ميخورم و تو چايي نميخوري هي چاي ميخوري و منم چاي / ميخورم /سيگار/ ميكشد تو را و به پايان نميرسي من فكر ميكنم كه سخنگوي دولتم!!، تكذيب ميكنم كه عروس ننم شدي حتا اگر طلاق بخواي نميدهم، بانوي باغهاي گلايول و اطلسي يك دست جام باده و يك دست مثنوي يك پاي لنگ و قافيه تنگ و زلف يار رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست جون رقص وحشيانه و مرموز كركسي روي مزار كانت كه بر آن نوشته است؛ عقلم كفاف حيرت انسان نميدهد! . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . احسان خلیلی |
||