تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو
آتش گرفته ام

احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم

 

پی نوشت : دروغ آخرینی که من از تو شنیدم / خودت بودی که از تو به ویرونی رسیدم

                  از تب ناباوری گر گرفته تن من / سهم من از تو اینه :چکه چکه آب شدن ...

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 3:26 AM  توسط روشینا 

 

پائیز آمد

در میان درختی لانه کرده کبوتر،

از تراوش باران می گریزد

خورشید از غم

با تمام غرورش

پشت ابر سیاهی ،

عاشقانه به گریه مینشیند

من با قلبی به سپیدی روز،

به امید بهاران ،میروم به گلستان

همچوعطر اقاقی لابلای درختان مینشینم

باشد روزی به ندای بهاران ،

روی دامن صحرا لاله روید

شعر هستی بر زبانم جاری ،

پر توانم آری ،

میروم در کوه و دشت و صحرا

ره پیمای قله ها هستم من ،

راه خود را در توفان در کنار یاران می نوردم

در کوهستان یا کویر تشنه ،

یا که در جنگلها

رهنوردی شاد و پر امیدم

دارم امیدکه

دهد سختی کوهستان ،

بر روان و جانم پاکی این کوه و دشت و صحرا

باشد روزی که رسد شعر هستی بر لب ،

جان نهاده بر کف راه انسانها را در نوردم

شعر هستی بودن و کوشیدن ،

رفتن و پیوستن ،از کژی بگسستن ،

جان فدا کردن در راه خلق است .

 

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 2:56 PM  توسط روشینا  | 

 

تصویرهای منجمد در تابلوی تهران

دنبال یک فندق دویدن، عصر یخ بندان

با یک چراغ قوّه کل شهر را گشتن

با گریه گفتن: خواهشا انسان… کمی انسان…

چیزی شبیه انقراض شعر از شاعر

کشف فسیل مولوی ها در ارسباران!!

در سانس گرم سینمایی که نمی سوزد

«ماموت های غم زده» در نوبت اکران

از فکرهاش افتاد ، مردی مثل یک قندیل

خو کرد با کابوس تلخ و سرد این زندان

باور نکرد او درد چیزی را که می فهمید

تصویری از مردم به میخ شهر آویزان

محسن عاصی

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 5:42 PM  توسط روشینا  | 

درخت آرزو

عکس از:پرویز شجاعی

 همان روزگار پیشین به / که کوچه های خاکی اش - اگر هم نابلد بودی - نشانی خودش را داشت / تازه اول تا آخر فقط یک راه بود و بس / امروز که به چهار راه رسیدم دانستم گم می شوم / یقین کردم کسی چیزی از نشانه و آشنایی نمی داند تا برم گرداند به خانه ام / این چهار راه مرا به هیچ جا می برد بی برو برگرد / نه / دارد یادم می آید / درختی بود همنام دخترم آرزو / هم سن او / و من مادر سالخورده ی هر دو بودم / همان درخت که وقتی خواستم دخیل ببندمش روسریم را باد برده بود / پس انگشتانم را گره زدم به تنه اش / اما من بی انگشت وسط این چهار راه شلوغ چه می کنم ؟ / بی انگشت اشاره تا اگر صدایم لای بوقهای کرکننده به تنها کسی که نگاهم می کند نرسید علامت بدهم / همان کسی که توی آسانسور شیشه ای گیر کرده و زل زده به دهان من که بوی خاک می دهد / لطفا اگر پیدایم کردید به آرزویم برم گردانید / توی همان کوچه ی تنهای خاکی ...

بی ربط: این آرزو هم برای همیشه ناتمام ماند:شر می شوم که آب بریزی به آتشم ...

 

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 0:11 AM  توسط روشینا  | 

من را نگاه می کنی اما چه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری...

باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم!
همبازی خجالتی و کوچکت، پری!

دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟

ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری

شاید که آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری...

در چشمهای میشی تو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!
...
...
در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟
زن جنس پست و مرد...-بگو؟! جنس ِ بهتری!

در باور تو ارزش من هم تن ِ من ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»

وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست
دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟

حالا ببین چرا به تنفر صدای من...
حالا بگو چگونه تو...انگار که کری

من گریه می کنم ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ولی از نابرابری

 مژگان عباسلو

+ نوشته شده در  88/05/05ساعت 0:29 AM  توسط روشینا  | 

احمد شاملو

 

به یاد استاد احمد شاملو

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت 3:36 PM  توسط روشینا  | 

عکس از :هومن

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می کشید

گیرم که می برید

گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟ 

خسرو گلسرخی

 

+ نوشته شده در  88/04/26ساعت 2:28 PM  توسط روشینا  | 

 

درخت آشنا

ای درخت آشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا جا گذاشتی؟

یا به قول خواهرم فروغ:

دستهای خویش را

در کدام باغچه عاشقانه کاشتی؟

این قرارداد

تا ابد میان ما

برقرار باد:

چشمهای من به جای دستهای تو!

من به دست تو

آب می دهم

تو به چشم من آبرو بده!

من به چشمهای بی قرار تو

قول می دهم:

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم!

قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  88/04/14ساعت 7:50 PM  توسط روشینا  | 

 

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

 

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

 

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

 

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

                        بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

                              و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

محمد شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 7:57 PM  توسط روشینا  | 

خیال کردند شعله می میرد / بساط ظلم ریشه می گیرد / نخشکد آن شاخه ای که آب / از خون تو خورد ای عشق ...

زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوان‌ها
تو اي بانگ شورافکن، تا سحر بزن شعله تا کران‌ها
که در خون خستگان، دل‌شکستگان، آرميده توفان
به آيندگان نگر، در زمان نگر، بردميده توفان
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت‌دهندگان را
که لبخند آزادي، خوشۀ شادي، با سحر برويد
سرود ستاره را موج چشمه با آهوان بگويد

ستاره ستيزد و شب گريزد و صبح روشن آيد
زند بال و پر ز نو، آن کبوتر و سوي ميهن آيد
گرفته تمام شب، شاخه‌اي به لب، سرخ و گرده‌افشان
پرد، گرده گسترد، دانه پرورد، سر زند بهاران
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت دهندگان را
که لبخند آزادي، خوشۀ شادي، با سحر برويد
سرود ستاره را موج چشمه با آهوان بگويد

 

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 8:54 PM  توسط روشینا  | 

دماوندی

به خود نیامده بود اما با خود تنهایش به خودی همین سروده که پیش از اتفاق سروده رسیده به قله و نرسیده به سیمرغ رفت :

 

سفيدي سردي است

باد از جهت ها باد است تند

جز سفيدي هي چي پيدايي نمي دهد

براي استفاده از شب رها اينجا ايستاده ام و دوري 

پاهايم تو نمي رسند 

دو چاره گي از سلول هاي يخ زده بيرون شده 

باد همه چيز را مي كشد        شكل مي اندازد

اندازه اي كه ديگر ريه ها هوا گير نمي شوند و پر از برف اند

هي چي سرد نيست

از سر انگشتاي رها سياه به پرس       چه شوري كرده لب ها در زمزمه

هل هلا حد اقل ؟

ديگر نمي بي نم اش

لايه هاي زمين فرو مي برند ام         مي جوند ام  

جز سرخ لبه هاي سر آستين بيرون زده  از سفيدي سرد

داغ ام

سفيدي آب مي رود

تنها سرخي روز اول باهار     من ام سر كرده -

ساجده کشمیری

 

+ نوشته شده در  88/03/14ساعت 0:39 AM  توسط روشینا  | 

 

گفته بودم : مرگ را عشق است

انگار ساجده  از همه عاشقتر

از / در / بالای سرپهنه گی   ...

لینکهای مرتبط :

وازنا / سیاورشن / کلاغها/ واگویه های باران / آناپورنا / جام جم / من ، کوه ، تنهایی

و پیش از خاطره شدن :

ثلث اول / مانیفست

مراسم تشییع : سه شنبه -ساعت ۱۶-از جلوی درب بیمارستان خلیج فارس.

 

 

+ نوشته شده در  88/03/05ساعت 10:43 PM  توسط روشینا  | 

 

عکس از : سایت عکس

عادت به نوشتن پستای اینجوری ندارم اما ترک عادت اینروزا شفاست :

تو کتاب چهارم دبستان اومده سنگ از گرما و سرما خرد می شه و از یخ بستن آب لای سنگها خرده سنگ به دست می آد و بعدش هم هی خرد و خردتر می شه تا شن شدن و باد بردن به هواش ... پس سنگ هم خرد می شه .

دیشب نصفه های شب داشت گله گی می کرد با یه بغض سنگین و هق هق های فروخورده / از همونایی که دل آدم می سوزه و حتی نمیشه بهش گفت : آروم باش ، همه چی درست می شه / می گفت : هی می گن : اشتباه شده / چیزی نیست  و یه گری از خوشی میندازن تو تنت که شعله هاش تا کیلومترها اونطرفترو روشن می کنه / بیخودی می خندی و هی نگاهها میخ خنده های بی دلیلت می شن / هی می گن : حالا البته زوده به طور قطع نتیجه رو گفت / برای اطمینان بیشتر بهتره فعلا به درمان ادامه بدین / یهو یه کوه یخ آوار می شه رو دل گر گرفته ت از شادی و هی آه سردت لای اون رگای سرمست از خوشیت می شه عقده های بزرگ بزرگ / هی گرم می شی و هی سرد تا ترک برداری / تا یواش یواش  از درون خرد بشی تا ندونی با این همه ی تیکه های آماده ی بر باد رفتن چی کار کنی / تا هی با خودت زمزمه کنی :سنگ هم باشم از این همه گرم و سرد شدن می شکنم ...

چی می تونم بهش بگم / دلم می خواد چیزی بگم اما....خودش شروع می کنه : اینا که چیزی نیست تازه این هم هست :

دلمه ی برگ مو از شکل می افتد / وقتی میهمان سر سفره ات / با خیال "دیگری" سیر می شود...

ادامه ی گریه هاش مثل یه موسیقی آشناست / شاید مثل درد کشیدن مادر سیذارتا هنگام زایمان... دلم می خواد دلداریش بدم اما چه جوری ؟!!!! تو می دونی ؟

* ی اول : کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود / انسان با نخستین درد / بامداد.

*ی دوم : لقد خلقنا الانسان فی کبد/ محمد (ص ).

*ی سوم : روح گشنه م با خیالت سیر ابوت / رامی.

*ی چهارم : دلم یه بارون مَشت می خواد / روشینا.    

حرف اول و آخر : بی خیال / مرگ را عشق است .

 

+ نوشته شده در  88/03/01ساعت 1:31 PM  توسط روشینا 

 

از دوستی که حسش شعر مجسم است :

 

نمی دانی گوشه ی اتاق چه خواب ها که برایت ندیدم

تمام آن شب ها که از بخاری تا بالش تو، همه ی دنیا را قدم می زدم

رج به رج فرش را می خواندم

با تمام دیوار دست می دادم

و هر چه نامه بود بالای طاقچه، در آغوشم می گرفتم

 

نمی دانی چه حرف های ساده ای برای درد و دل کنار گذاشتم

چقدر خواب دیدم که برمی گردی و سر از شانه های ماه برمی دارم

 

حالا هر جای آسمان که هستی زود برگرد

من از ازدحام سایه ها می ترسم

از این اعلام تاخیر دلگیرم

از چمدان ها دل پُری دارم

نمی دانی که روی صندلی های انتظار

روبه روی این عقربه های خوابیده

چه رویای ساده ای دارم...

امیر مظاهری

 

+ نوشته شده در  88/02/25ساعت 3:12 PM  توسط روشینا  | 

 

سر اومد زمستون شكفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
كوهها لاله زارن لاله ها بيدارن
تو كوهها دارن گل گل گل آفتابو مي كارن
توي كوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل و گندم داره مياره
توي سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون شكفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
لبش خنده نور دلش شعله شور
صداش چشمه و يادش آهوي جنگل دور
توي كوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل و گندم داره مياره
توي سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره

 

+ نوشته شده در  88/01/12ساعت 10:55 PM  توسط روشینا  | 

سال سوزن و سرم و سرنگ و سوختن و سایه و سردرد و سق سیاه

سال سلام و سادگی و سه تار و ساختن و سار و سرو و سرود سپید

 

باران ، صدای موجی زن ، جيغ راديو
- « صبح قشنگ شنبه آغاز سال نو...»

دارم به نفع مرگ عقب می کشم ، هنوز
دستی بريده عقربه را می برد جلو

« دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت»
روی خطوط حافظه ام هی تلو...تلو...

صد سال به سياهی سالی که آخرش
نگذاشت دست گيج مرا توی دست تو

باران ، صدای موجی زن ، جيغ راديو
- « صبح قشنگِ ...» : با توام احمق! کري؟! الو؟...

لبخندهای مسخره مثل دهن کجی
روی لبی که مرده ام اما پياده رو -

اين سطرهای يخزده را دور می زند
تحويل می دهد جسدم را به سال نو

مونا زنده دل

 

+ نوشته شده در  88/01/01ساعت 0:1 AM  توسط روشینا  | 

چهار ضربه روی سیم،می و فا و لا و دو

چهار ضربه می زنم به شوق چشم های تو

 

چهار ضربه بعد از این که فا به دو نمی رسد

تو می رسی از انتهای پیچ یک پیاده رو

 

چهار چنگ می زنی به در...صدا نمی رسد

عزیز من سلام...سل...الوالو...الوالو

 

نه خیر این که مثل من...دوباره تند می روم

به سمت انتهای گیج پیچ های راهرو

 

دو فای فاصله شکسته می شود صدا

صدای لای قفل در،دو گام می روم جلو

 

کنار کاج یخ زده مرا ببین،سکوت،سل

و برف را که ریخته به شانه های پالتو

 

صدای گریه های من به فا به تو نمی رسد

دو ضربه می زنم عزیز من بمان نرو

 

تو باز می کنی و من به خویش خیره می شوم

و در که سی رِ می کشد به شوق چشم های تو

 

کسی کنار سیم های خسته منتظر شده

چهار سل،سکوت،سل،دو،فا،ر،می،فا،ر،دو

بنیامین سربندی

 

 

+ نوشته شده در  87/12/13ساعت 5:19 PM  توسط روشینا  | 

با علی خانی خانه ی ترانه - یا به قول قدیمیها کیان شب شعر پریاد - توفیری ندارد البته / بودم دیشب / شاملویی بود و یه شعر نشونم داد که به دلم نشست گفتم باهاش آپ می کنم آخه تو اون فضا خیلی فاز داد غافل از این که خودش هم ... اما تکراری هم باشه چیزی از حسش کم نمی شه / برای خود کیان می نویسم که غافلگیرم کرد دیشب / اگر چه هی بهش می گفتم : کاش یه وقت دیگه اومده بودی و یادم نبود مهمونه و شاید دلگیر بشه / آخه می خواستم آبادش کنم اما خرابتر از این حرفهام این روزا...  

جایی پنهان در این شب قیرین

استاده به جا مترسکی باید

نه ش چشم ولی چنان که می بیند

نه ش گوش ولی چنان که می پاید

 

بی ریشه ولی چنان به جا سُتوار

که ش خود به تبر کنی ز جای ، الاک

چون گردوی پیر ریشه در اعماق

می نعره زند که از من است این خاک

 

چون شبگذری ببیندش ، دزدی ش

چون سایه به شب نهفته پندارد

کز حیله نفَس به سینه در چیده ست

تا رهگذرش مترسک انگارد

*

آری ، همه شب یکی خموش آنجاست

با خالیِ بودِ خویش رو در رو

گر مشعَله نیز می کشد عابر

ره می نبرد که در چه کارست او

احمد شاملو

۲۸ اسفند ۱۳۵۶/ پرینستون

پی نوشت : یه ترانه هست مدام صداش میاد / این هم همون آدمکه گوشش هم ندی می شنویش :

                  سَر

                       گَر

                              دان

                                      ... 

                      

                          

                                

                                                                                    

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 6:46 AM  توسط روشینا  | 

این پرت شدنهای پی در پی به روزای دچارگی - اون هم از نوع کلاسیک و موزون - هم یه جورایی جوونم می کنه هم یه جورایی پیر و خراب / همون روزایی که سبک بودم و هی توی ذهنم وزن و قافیه می چرخید و هی از خجالت چشمهای نیما و فروغ می دویدم زیر دوش که این اوزان وحشی دست از سرم بردارند / وقتی فقط ۱۸-۱۹ ساله بودم / حالا اگه بعد از ۲۰ سال یهو همینجوری هوس کنم خاکستر روی اون آتیش کهنه رو به باد بدم و واسه تولد کسی و مرگ خودم مرتکب جرمی بشم که همیشه وسوسه م می کرد تعجبی نداره سیاه مشقی اینجوری از آب دربیاد :

 

چه عجب من هنوز هم هستم خسته از نبرد تن با تن

هی سرم گیج می رود توی سرد ِ خوابرختی ساتن

وقتی از کنار دستانت قد کشیده ام به دلتنگی

هی هوار می زنم آیا مرگ تو برنده می شوی یا من ؟

سبزه و ماهی و عید است روزهای تولد اسفند

تو شبیه بچه گیهامی با تی شرت سبز و یک دامن

دور از همیشه تر از دور تا خدای مصر و بوتیفار

مثل شرجی چشمم که پراز بوی خواب پیراهن

این" الف" در میان قافیه ها کاشکی بیاورم بالا

و صدای "واو" گاوی که میشود سرخ توی این روغن

"او" هنوز شکل دیروز است شکل ماه بچه گیهای...

شکل تاریکی گور من .شکل نام دیگرم : روشن

روشینا

 

+ نوشته شده در  87/12/01ساعت 8:17 PM  توسط روشینا  | 

The telephones are dead

the e-mails closed

but he sent his message to all

so no one dies suddenly

except I, who for years

do not take any message seriously

 

سید ضیاءالدین شفیعی

پی نوشت : برای دیدن پستهای زیبای مجموعه ی من مرگ را او خطاب کردم میهمان  این جا  شوید

 

+ نوشته شده در  87/11/21ساعت 0:23 AM  توسط روشینا  |