|
|
|
|
|
بسیار شعر های مرا آبِ جویبار با خویش برده است آن شعر ها که از سر خشم آفریده ام و جز من و نسیم کس آن را نخوانده است آن شعرهای حاصل خشم و خروش را وقتی سروده ام کز شدت غرور تو بی تاب می شدم آن شعر ها که اگر به دست تو می افتاد از شرم پیش چشم تو ، من آب می شدم حمید مصدق از تو برای بار آخر می نویسم : بسترم صدف خالی یک تنهایی ست / و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری ... با من بگو کسی به بهانه ی هر چقدر عشق حق اندیشیدن به گردن آویز دیگری را دارد؟/ پس از خاطرم برو / لایق نبودم و حقی هم ندارم...
|
||
|
|
|
|
|
لبانت احمد شاملو از تو نوشته های همیشگیم : اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی ...
|
||
|
|
|
|
|
هرگز نخواستم كه بگويم تو را چه قدر نغمه مستشار نظامی از تو نوشت های همیشه ام : همیشه می خواند : من با تو خوشم تو خوشی با دل من / من هنوز با دلش خوشم اما با من بود ساعتها و دلش اصلا خوش نبود / آخ چه خشمی دارد ناتوانی این دستهای شرمنده که دیگر نمی توانند آبادش کنند... |
||
|
|
|
|
|
رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرد اشک روانم را به دریا می دهم دریا نمی گیرد تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین را دلتنگیم ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی گیرد با سنگ ها می گویم آن رازی که باید با تو می گفتم سنگین دلا، دستت چرا دستی از این تنها نمی گیرد؟ ای تو پرستار شبان تلخ بیماریم ! بیمارم عشقت چرا نبض پریشان حیاتم را نمی گیرد؟
بی هر که و هر چیز آری! بی تو اما ، نه ! که این مطرود، دل از بهشت خلد می گیرد دل از حوا نمی گیرد می آیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا دوست، می گیرد از من تحفه ی ناقابلم را یا نمی گیرد؟
آیا گذشتند آن شبان بوسه وبیداری و بستر؟ دیگر سراغی خواهش روحت از آن شب ها نمی گیرد؟ دیگر غزل از عشق من بر آسمان ها سر نمی ساید؟ یعنی که دیگر کار عشق از حسن تو بالا نمی گیرد؟
هر سوکه می بینم همه یاس است و سوی تو همه امید وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمی گیرد؟ "حسین منزوی" از تو نوشت های همیشه : دگه دستم بی تو هرگز نارست / تا همیشه امونم دلواپست خاطرت از چشمونم بیشته مخواست / شاده روحم از هوای نفست |
||
|
|
|
|
|
در پیچ و تاب زلف خوشبویش آهسته آمد مثل یک لبخند در ساحل آرامش و لبخند
آمد و مثل آتشی لبریز رعنا روحانی همیشه نوشت : حسرت خیلی چیزا رو می خورم : هدیه هایی که بهش ندادم / ترانه هایی که نشد با هم گوش بدیم / حرف ها و دردهایی که مهلت نداد بهش بگم / محبتهایی که هدر رفت و و و ..../ اما سوختن بی پایانش اینه که همه ی این خراب کردنهاش به خاطرآباد کردن یه نفر دیگه بود |
||
|
|
|
|
|
مقصود دلم مهر و وفا بود چنین شد گر قصد دلم جور و جفا بود چه می شد ؟ تازگی این دو ضرب المثل خیلی بهم فاز میده : ۱- بشکنه دستی که نمک نداره ۲-نمک خوردن و نمکدون شکستن و گاهی اوقات نمکدون رو چنان تو پیشونیت می شکنن که با همه ی عروسک بودنت زخمش تا ابد می مونه و می سوزه / آخ که چه دردی داره / آخ که چه سوزی داره ... تا مدتی مدتی مدتی مدتی اینترنت تعطیل. بی سلام ، بی خداحافظ . |
||
|
|
|
|
|
از ماه لکه ای بر پنجره مانده است از تمام آب های جهان قطره ای بر گونه ی تو
و مرزها آنقدر نقاشی خدا را خط خطی کردند که "خون ِ خشک شده " دیگر نام یک رنگ است
از فیل ها گردنبندی بر گردن هایمان و از نهنگ شامی مفصل بر میز
فردا صبح انسان به کوچه می آید و درختان از ترس پشت گنجشک ها پنهان می شوند. گروس عبدالملکیان
|
||
|
|
|
|
|
به این می گن ساده گی/ نه : ساده لوحی / نه : هالویی ... مطمئن بودم نمی یاد / مثل روز برام روشن بود / اما نمی دونم چرا با هر صدای باز و بسته شدن در کافه دلم هری می ریخت پایین / انگار دیوانگی ، هر اطمینانی رو از بین می بره / خوب شد که در به دریا باز می شد تا من از سر ِ درد انتظار به بهونه ی دیدن غروب دریا برگردم و یکسره به در زل بزنم و با هر سایه ای بگم خودشه ... / خودش نبود / حتی سایه اش هم نبود / اما اونقدر با ورود هر بیگانه ای دلم با خوش خیالی منتظر سلامش شد که حداقل از دلتنگی در اومدم / فکر کن ده بار مطمئن بشی اونی که پشت سرت داره بهت نزدیک می شه خودشه / ده تا ثانیه هم که از سر ساده گی داشته باشیش کلی از دلتنگیاتو باد می بره / کاش براش شعری رو علامت نزده بودم .../ کاش بیش از چند صد بار نگفته بودم دلتنگتم / کاش نمی دونست چقد می خوامش / حالا که حرف کاشه : کاش اومده بود... پی نوشت : اینهمه خشم و یاس و استیصال از سر دلم خیلی زیاده ... خواهش : آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست / هر کجا هست خدایا به سلامت دارش .
|
||
|
|
|
|
|
گربه اي حرف زد و حال كلاغي بد شد شب شد و سايه اي از عرض خيابان رد شد گربه اي حرف زد و سايه اي از شب ترسيد ترمزي جيغ زد و پشت خـيابان لرزيد مرگ، پلکي زد و وحشت سر و گوشي جنباند روي آسفالت، سياهي دو تا خط جا ماند تو به حرف آمدي و شهر، هواي مه کرد جيغ ترمز، کف آسفالت سرت را له کرد تو زمين خوردي و ديدي که شبِ گريه ي ماه دختري پرت شد از پنجره ي دانشگاه تو زمين خوردي و ديدي موتوري هندل خورد دهني باز شد و اسپري فلفل خورد پر کن از داغ خودت وحشت سي جي ها را کودتا کن رژه ي ترس ِ [!!!] را رعب و وحشت همه ي حنجره ها را بسته ترسِ، راه نفس پنجره ها را بسته گريه کن تا خبر خنده ي خون پخش شود صحنه ي قتل تو از تلويزيون پخش شود↓ که تو را تلويزيون، يکشبه تحليل کند فيلم مونتاژ خودش را... به تو تبديل کند!!! ميزگردي بگذارد که بخندي به کلام↓ کله هاي کچل و... ريش بلند ِ[!!!] ميزگردي بگذارد که دلت خون بشود ((تُرک عاشق کش تو)) مست تريبون بشود □ گربه اي حرف زد و عشق، دم از مجنون زد عينک يک نفر از چشم چپش بيرون زد گربه اي حرف زد و لاشه ي ليلي له شد ترمزي جيغ زد و زير تريلي له شد گربه اي، آمده تا شب به چراغي بخورد ربط و بي ربط، کلاغي به کلاغي بخورد↓ روز و شب در بزند، فحش به ساعت بدهد وقت و بي وقت به تو "سهم عدالت" بدهد! [اين منم من: لب اعجاز!!!، به حرف آمده ام گربه اي لوسم و با ناز به حرف آمده ام گربه ات، از تو فقط بمب اتم مي خواهد دل بي چاره ي من، اورانيوم مي خواهد گشنگي، با شکم ملت ما بيگانه ست اين همه سيب زميني وسط ميدان است!!! ما که درمزرعه ها، اين همه شلغم داريم! چه غمي بابت آن "حق مسلم" داريم؟] □ مشکلي نيست، غمي نيست، چرا غمگيني؟ صف نان رفته و تو توي صف بنزيني... □ گربه اي حرف زد و... عقل، به آدم شک کرد! خيمه شب بازي و شکلک، همه را دلقک کرد گربه اي حرف زد و عينک شب، سمعک شد ((محتسب، شـيخ شد و)) وارد كهريزك شد محتسب، گفت كه يك ساقي زيبا بكشند قبل از اندام و لبش، ناخن او را بكشند گفت و آن ها همه بر عشق تمركز كردند كف زندان، به گل سرخ تجاوز كردند گفت و كشتند دراين جنگل شب آهو را شيرهاي وسط فلكهي دانشجو را... جراتي در قفسم نيست که بالي بزنم حافظا! آمده ام پيش تو فالي بزنم حافظ از طوطي شکَّرشکن هند بگو از همين گربه ي عابد شده ي رند بگو غزلت يخ زده و فصل تگرگت شده است ((شهر، خالي ست ز عشاق)) چه مرگت شده است؟! ((در ميخانه ببستند، خدايا مپسند)) لات و گردن کش و مَـستـَند، خدايا مپسند شعر من چوبه ي دار است، انالحق بزنيد روي آسفالت خدا، کله معلق بزنيد مشکلي نيست، غمي نيست، بيا گل بخوريم امشب از شدت دلضعفه، فلافل بخوريم مشکلي نيست، غمي نيست، بيا گريه کنيم بي صدا، در شب توقيف صدا، گريه کنيم
اصغر معصومي
|
||
|
|
|
|
|
بی پرده بگویمت |
||
|
|
|
|
|
سلام ستاره ی من / دلم عجیب تنگ شده خوابیدی بدون لالایی و قصه |
||
|
|
|
|
|
با ترس یا با ریش گرو گذاشتن
|
||
|
|
|
|
|
مطلب و غزل از سیده صدیقه حسینی :
این روزها دارم کتاب «آلبوم خاطرات» را می خوانم.راستش قبلا ًهیچ وقت اسمش را نشنیده بودم.همین طور تصادفی انتخابش کردم.این روزها خیلی کارها را تصادفی انجام می دهم.نمی دانم آخرش چه می شود؟ولی از قراردادی بودن خیلی بهتر است...به خصوص نوشتن این شعر که از یک جوک غمگین شروع شد.رفته بودم کارگاه داستان نویسی «کیهان خانجانی»داشت با شاگردهایش در مورد عکس های نشریه حرف می زد و اصرار داشت که بچه ها حتما ً عکس سیاه و سفید بیاورند.بعد نمی دانم چه شد که این جوک را تعریف کرد.گفت:به یه پنگوئنه می گن چه آرزویی داری؟میگه:این که یه عکس رنگی داشته باشم...بعد همه زدن زیر خنده و من فقط نگاهشان کردم.بغل دستی ام فکر کرد جوک را نفهمیده ام که پرسید:فهمیدی چی شد؟چون پنگوئن خودش سیاه و سفیده نمیتونه عکس رنگی داشته باشه...و همه ی این توضیحات را هم با خنده گفت و من از همین،خنده ام گرفت.آن قدر خندیدم که یک وقت به عقلم شک نکند...و اصلا ً مهم نبود که نمی دانست من دارم به حرف های او می خندم نه آن جوک گریه دار!شاید اگر نمی خندیدم باز هم برایم توضیح می داد!نمی دانم! بهرحال این شعر نتیجه ی یک مشت اتفاق تصادفی ست!چارپاره ی مرکبی که حتی اگر به خاطرش انگشت اشاره ام را به سمت کسی بگیرم سه تا انگشت دیگر به طرف خودم برمی گردد!خب!این هم یک قانون است دیگر...تقصیر من که نیست!هست؟
شب قرنطینه می کند من را وسط سردسیر کابوسم مثل یک خانه ی یخی در خواب از نفوذم به نور...مأیوسم گریه تنها سلاح گرمم شد
پرسپکتیو روزهای خوب حل شد آهسته در شبی تیره من فرو رفته ام میان هیچ چشم هایم به نقطه ای خیره... دیگر از یاد برده ام خود را
نگاتیوهای گم شده در من توی تاریک خانه ام می سوخت دوربین توی اوج تاریکی چشم به چشم های من می دوخت باید از هر چه بود می گفتم
بی مخاطب تر از همیشه شدم* جلوی دوربین خاموشت گریه دائم مرا تپق می زد که گرفتی مرا در آغوشت تو کجای جهان من هستی؟؟
مثل تخمی ترک ترک خورده لای پاهای پنگوئن بودم در سرم حس سال ها سرما فکر دنیا نیامدن بودم دوربین زوم کرده روی ترس
توی یک بک گراند نامعلوم با گذشته هنوز درگیرم پشت به نورهای نامرئی مثل یک سایه ژست می گیرم صورتم احمقانه می خندد
خواب خلع سلاح می کندم توی یک تختخواب خون مرده خودزنی تمام خاطره ها پشت این عکس های افسرده ناشناسم هنوز...می بینی؟!
حسرت چیزهای دور از دست زل زده توی آینه...بی حرف! توی ذهن زمان نمی گنجد عکس رنگی پنگوئن در برف من سیاه و سپید می میرم...
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
این کاهگلها بوی کودکی پدربزرگ هایمان می دهد
توضیحات میانی : رضا دبیری نژاد
شما بگویید امسال برای پیری نوه هایمان در این شهر چه می توان کرد؟
|
||
|
|
|
|
|
این دو سه روز برای فرار از همه چیز زیاد شعر خوندم مخصوصا چارپاره های مرکب / خیلی فاز داد بهم / و البته کلی غزل و مثنوی و سپید و نقد و بحث و گفتگو / این دنیای مجازی هم چه پناهگاه امنیه ها / حد اقل شعرا تو هر قالبی که باشن همیشه ی خدا همینن / پس و پشت ندارن / رنگ و شکل و حرف عوض نمی کنن هی / تا ازشون سرگیجه بگیری و نفهمی باور کنی ، باور نکنی / اعتماد کنی ، اعتماد نکنی / تا تو همین باشی اونا هم به همین شکلن / صاف و رو راست و مطمئن و دلبر / اما نمی دونم چرا از بین این همه شعر قوی و محکم این چند خط حس "ژامک فیروزه " عجیب قلقلکم داد / جوری که بی هوا به فکر آپ بلاگ با همین شعر افتادم / شاید تردیدش خوش نشسته شاید هم بهت خالی ش و شاید سکوت ممتد همیشگی ... هوس تند پیچکی می مانم در این تندابه ی تردید بگیر جام و بزن بر دف من و بهت خالی سکوت دو فنجان چایی ژامک فیروزه
اما بین این همه تردید و بهت و سکوت خیال محمد شهسواری از خوشی دلمو زنجیر کرده ... این هم دو تا دل دلی من و اون : ۱- اگر عاشق نبودم کار نمی کردم ۲-محمد شهسواری : تبی از تبار ترانه
|
||
|
|
|
|
|
به پاسخ مهربانی عزیزی این پست رقم خورد ... به اندازه ی شلوغی روزهای پایان سال این دل و ذهن درگیر هزار و یک مشغله ی ناخواسته بود که ناگهان صدایی از بندری آرام و دوست داشتنی مرا از این همه هیاهو گرفت و به کنکاشی عاشقانه ام خواند . چه چیز بهتر از اندیشیدن به عشقی ناتمام و تازه و رویایی؟ باور کنید عشقم به خواندن همین گونه است .از کلاس پنجم که عاشق شدم سالیانی می گذرد و از آن پس تا به حال چه معشوقه های شیرینی بارها و بارها مرا لرزانده اند.با شاهزاده و گدا اثر مارک تواین شروع کردم و الان چه عنوانهایی که هی به یادبود معاشقه هایمان به خاطره دلبری نمی کنند ... نام بردن چند گزیده بین این همه محبوب شیرین کاری دشوار و سخت است . اما به قاعده ی بازی و بی اولویت بندی تنهابه نوشتن نام چند رمان بسنده می کنم / هر چند با حافظ و مولانا و بیدل و صائب و فروغ وشاملو و اخوان و نیما و سهراب و قرابه های شعر مستی ام بیش از اینها بوده است ... رمانهای ایرانی : ۱-همه ی آثار صادق هدایت به ویژه بوف کور : (هفده بار همآغوشی و البته هنوز هم خواستنی است ) ۲-همه ی آثار محمود دولت آبادی به ویژه کلیدر: (مارال و گل محمد هنوز هم همسایگان منند) ۳-آثار سیمین دانشور به ویژه سووشون : (یوسف گم گشته باز آید به سامان؟) ۴-آثار هوشنگ گلشیری به ویژه شازده احتجاب :(شاید تنها مرادش همان مرگ است ) ۵-اهل غرق : منیرو روانی پور(می دانم روزی برای دیدن آبی ها به جفره خواهم رفت ) ۶-چشمهایش : بزرگ علوی (استاد ماکان ! چند مانده است تا چشمهای مرا بکشی ؟) ۷-سمفونی مردگان : عباس معروفی ( آی آیدین دیوانه ی من ...) انگار که بخواهند بین بچه هایت یکی را با خود ببری / آخر مگر می شود ؟/ اول بازی ذوق زده بودم اما الان می بینم چه بازی بیرحمانه و کشنده ای ...
رمانهای خارجی : به خدا بدون فکر فقط اسم می نویسم / عصبی هستم شدید: همه ی آثار کلاسیک جهان از تولستوی / چارلزدیکنز / داستایوفسکی / ویکتورهوگو / ارنست همینگوی / دافنه دو موریه / آنوره دو بالزاک / هرمان هسه / جان اشتاین بک / ایوان تورگنیف / امیل زولا / خواهرن برونته / الکساندار دوما و بسیاری از آثار مدرنترها: ویرجینیا ولف / آلبر کامو / جیمز جویس / کافکا / گابریل گارسیا مارکز/ ایتالو کالوینو / میلان کوندرا/ ویلیام فالکنر / گراهام گرین /پل استر/ مارگرت دوراس/ کازانتزاکیس / جورج اورول / ۱-راز داوینچی :دن براون ۲- حشاشین :تامس گیفورد ۳-پرنده ی خارزار:کالین مک کلاو ۴-ریشه ها :آلدوس هاکسلی ۵-اودیسه ی ۲۰۱۰:آرتور سی کلارک ۶-بادبادک باز : خالد حسینی ۷-خدای چیزهای کوچک :سوزانا آرونداتی روی آخرین کتاب همنوايی شبانه ارکستر چوبها از رضا قاسمی بود / دارم داستان پسرم از نادین گوردیمر رو می خونم/ کتاب بعدی نماد گمشده از دن براون تو نوبت دارم اگر عمری باقی باشد البته . و اما مدعوین من : ۱- رضا دبیری نژاد ۲-حباب ۳-ماه لی لی ۴-سیاورشن
پی نوشت ۱: از کتابهایی که در این بازی تا به حال توسط دوستان معرفی شده جز سه تا باقی ش را خوانده ام / حالا به من حق می دین که عصبی بشم ؟ پی نوشت ۲: دلم می خواد یه وقت دیگه از نو هری پاترها را بخونم ... پس نوشت : در هفته ی گذشته عزیز نزدیکی را از دست دادیم / عزیز نزدیکی در بیمارستان شیراز نگرانمان کرده بود که موضوع همچنان ادامه دارد/ عزیزی از همان دست در بیمارستان یزد حواسمان را به خود مشغول کرده است / و عزیز دیگری در بیمارستان امام رضا در سی سی یو بستری است / تازه به همه ی اینا حجت عزیز هم اضافه شده که بدون صدا در بیمارستان خاتم الانبیاء اعصابم را به هم ریخته است ...امتحانات شیخی شروع شده و حکایت اداره ی آخر سال هم که همه بهتر می دانند/ نوشتم که شاکیان درک کنند...
|
||
|
|
|
|
|
عاشقانه های داریوش رو خیلی دوست دارم از همون قدیم ندیما خوشم می اومد / امشب هم عجب فازی می ده مرور همون ترانه ها / خاطره ها / دورها / نزدیک ها /دلم می خواست یکیشو بنویسم / طبق معمول فال گرفتم / این اومد / عجب هم خوب اومد / پس بی خیال همه چیز و همه کس / تنهایی رو عشق است :
چناندلكندماز دنيا كه شكلم شكل تنهايي است ببين مرگمرا در خويشكهمرگمنتماشايي است مرا در اوج ميخواهي تماشا كن تماشا كن دروغي بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر نميگريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به روي اوج ويراني پل پرواز من بودند گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
|
||
|
|
|
|
|
میکروفون جیغ میشود از من محسن عاصی |
||
|
|
|
|
|
برای صادق هدایت و تنهایی اش
بختک افتاد روی این غزلت , مرد در خواب زن به خود پیچید این توهم نبود , بختک بود , زن – که در قاب عکس می خندید – قاب عکس از گذشته می آمد , یک حباب از تجسد لحظه بختک آمد , غزل که بختک زد , مرد انگار مرگ را می دید دوستت دارم ای حباب ... انگار سطرهای غزل بهم می ریخت دوستت دارم ... این صدا انگار در تن سرد لحظه می ماسید خنده زن که در دقیقه هیچ ثبت شد روی کاغذی کمرنگ پشت آن چند خط : برای تو که ... – جمله ای عاشقانه بی تردید- باز کن در ... کبودی درها, لرزشی در کبودی رگها زلزله , خون که بی تپش وقتی , زیر بختک زمین که می لرزید بختک انگار دست آموز ست , شیر گازی که باز مانده همین مرگ با مرگ دست داد و بعد یک جسد روی تخت می خندید هومن عزیزی |
||