تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

 

هنوز گلدان ِ  پشت مبلها جان داشت

حضور تند مگسهاي خنگ امكان داشت

هنوز ،اصغر توي سرم پفك مي خورد

هنوز مريم با خرده هايي از نان داشت...

       

حضور نسبي قاتـل كنار بعدازظهر

اگرچه هر، آغازي هميشه پايان داشت

حضور نسـبي چاقـو ميان قلب ِ تو

و خون نسبي، از سينه ام كماكان داشت↓

حضور نسبي يك فرش را كثيف ... نكرد!

و آسمان هوس چند قطره باران داشت

       

و بعد كبري تصميم خويش را نگرفت!

و بعد « كوكب خانم » كه چند مهمان داشت↓

سـر تـمامي را زيـر شـير آب بـُريـد

كه روي ريل فداكار عكس دهقان داشت↓

                                                به چند بچـّه تجاوز...

       

                           صداي باد آمد

يواش مثل همين روزها زمستان داشت...

       

صداي مولوي از گوشه ي اطاق آمد

صداي مولوي از جانب نيستان داشت↓

تتن تتن تتتن تن مرا به خود مي كوفت

ميان آكواريوم يك پري عريان داشت↓

مرا سماع به خود مي كند مرا ز خودم

نه شكل فلسفه بود و نه رنگ عرفان داشت

       

بله! تبر به خودش گفت خسته ام، خسته!!

جوانه زد خود را، مرگ قصد عصيان داشت

زبان سـبز شما را دقـيق ياد گرفت

كه الـفتي جالب با تو و درختان داشت

وبعد يكشب هي دانه دانه تان را كشت

نمي شود خود را تا هميشه پنهان داشت

       

خدا به خاك ترا فوت كرد از سر عشق

چه حسّ غمگيني آن دقيقه شيطان داشت!

خدا به خاك... كه با خشم ناگهان برخاست

  بـدون اسم! بدينگونه نسل انسان داشت↓

                                              به ابتداي خودش مي رسيد...

       

                                  ماهي زشت

براي بـودن ، رؤيايـي از بيابان داشـت

سه تا صدف ، دوخزه ، يك عروس دريايي

و ساحلي متروكه كه حسّ زندان داشـت

       

صداي بــــــــوق ترا كند از خيالاتـت

نگاه كردي و انگار كه خيابان داشت↓

ترا به سمت خودش مي كشيد وحل مي كرد

و اينكه تابلوي پيـر دور ميدان داشت↓

ترا نگاه ...  صداي تصـادفي كه نبود!

       

سقوط ِ

                                                                    تلخ ِ

    زني كه

                                                                   عذاب وجدان داشت

 

                                                                            سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 12:21 PM  توسط روشینا  | 

 
در هیات پروانه‌ای در کافه‌ای تاریک
از لا‌به‌لای صندلی‌ها می‌شوی نزدیک
من حرف‌هایم قرمز مایل به نارنجی است
محصور در کم‌رنگی ی خط لبی باریک

دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم
شاید سه ساعت روزها در کافه می‌مانم
سیگار کنتم روی میز از درد می‌سوزد ...

این روزها باید کمی هم روسری‌ها را ...
آقای صاحب کافه دارد مشتری‌ها را ...
شال سفیدم را جلو می‌آورم شاید
اصلاً نبینم خنده‌ی دوروبری‌ها را...
حالا خودم با چای لیمو جشن می‌گیرم
تا حسرت مهمانی جن‌وپری‌ها را ...

از پشت عینک آسمان ابری‌تر از پیش است
شاید بیایی یک دفه ... دور و بر "شیش" است
اما تو که این کافه را اصلاً نمی‌دانی
یک کافه‌ی بی‌روزنه پایین تجریش است
سیگار کنتم هم‌چنان از درد می‌سوزد...

پروانه‌ای سر می‌رسد آهسته و غمگین
مثل سلامی زیر لب ... آرام و سرسنگین
پر می‌زند تا روی میزم ... تا ته چاییم
با بغضم از توی گلویم می‌رود پایین
پروانه‌ای که بال‌بالش مثل تو رنگی است
پروانه‌ای که مثل من در اوج د‌ل‌تنگی است...

از کافه بیرون می‌زنم، بی تو، هوا خوب است
از کافه بیرون می‌زنم بی تو، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم،
بی تو هوا خوب است!
 
 
+ نوشته شده در  87/04/08ساعت 3:52 PM  توسط روشینا  | 

 

ابراهيم منصفي (رامي )

عكس از :بندر خوبم

چند شبي ست كه عادتي شيرين دلم  را خوش كرده است :معطر كردن صفحه موبايل دوستان با عطر ترانه هاي رامي ... و امشب ، شب خاموش شدنش است ... خيلي گشتم تا شعري را كه راوي حس و دلم بود و در يكي از يادواره هاي نبودنش خوانده بودم  لا به لاي نوشته هاي قديمي پيدا كنم و به ياد آن روزها بنويسمش اما نيافتمش در اين آشفتگي هاي بي حواسي و پرحواشي ... پس به واگويه اي از مسعود فرح  بسنده مي كنم :

 

                                           هم گويي با زنده ياد ابراهيم منصفي ( رامي )

 

 

تاريك بود   تاريك

                        نيمه يِ جان ات

واحه يِ زردِ ذهن 

دور ترين تالاب هايِ انزوا

شبستان و اندوه و ويراني

كه تو  از آن همه جواني 

تنها گريستن را  مي دانستي

 

نيمه يِ روشن جان ات    كم سو 

                                       كم سو

مهتابي كه در كوير مي تابيد

رويايي كه هزار چندان مي شد

در چشم اندازِ  سارا   سيما   آميس

 در چشم اندازِ  ترانه و آواز

 

كه مهربان !

تو ازآن همه تابيدن 

تنها تاريك شدن را  مي دانستي .

 

             

                   مسعود فرح / زمستان 84

 

 

+ نوشته شده در  87/04/02ساعت 11:33 PM  توسط روشینا  | 

که پدر دندان دارد اما نان ندارد بخورد...

 

می‌گويند رستگاری شب
رازی کهن از نوميدی آفتاب است،
اما من بر سفره‌ی آخرين شام شما نخواهم نشست.
بله، امضای ساده‌ی اين همه نامه‌ی بی‌نشان از من است
اما اينجا کودکانِ پسين‌ترين کوچه‌ی پاپتی حتی
تلفظِ گريانِ ديدگان مرا می‌شناسند.
من که کاری نکرده‌ام!
فقط به ميلِ همين آسمانِ کبود
کبوترانِ آن خانه‌ی متروک را
با بختِ باغاتِ باکره آشنا کرده‌ام.
من خودم به ماهِ نظر کرده‌ی اردی‌بهشت نوشتم
که ايوانِ ساکتِ خانه‌ی ما
خوابِ سلامِ گلدان و ستاره ديده است،
با اين همه
حالا که اين همه سکوت و بوسه و تيغ را به گردن گرفته‌ام
قول می‌دهم که ديگر هيچ آوازی نخواهم شنيد
که ديگر از اندوهِ آدمی سخن نخواهم گفت
که ديگر هيچ رخسارِ آشنايی نخواهم ديد.
فقط نمی‌دانم از چه نشانیِ آن تکلمِ عريان را
شبی نابَلَد در مشتِ بسته‌ام نهان کرده بودم،
که باد آمد و بوی خوشِ سفرکرده‌ای را
از زادرودِ رويا به من آورد.
سالها بعد خبر آوردند که بر کشاله‌ی آبهای دور
شبحی خاموش و بی‌کفن ديده‌اند،
شبحی خاموش و بی‌کفن
با ستاره‌ی روشنی در مشتِ گشوده‌اش!


می‌گويند رستگاری آفتاب
رازی کهن از نوميدی شب است.
 

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  87/03/01ساعت 7:32 PM  توسط روشینا  | 

این ترانه رو برای کسی می نویسم که با دیدن علی سنتوری بغض کرد و در خودش گریست ... کسی که دل می خواد بهش سر بزنه اما مجالش نیست ... کسی که زخم علی سنتوری را خوب حس می کنه چرا که درد مشترکند ...

 

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونی هام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شب هات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شب هات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر بیای همونجوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شب هات ......

محسن چاووشی

+ نوشته شده در  87/01/30ساعت 10:48 AM  توسط روشینا  | 

سال نو مبارک

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  87/01/01ساعت 9:6 AM  توسط روشینا  | 

یک عمر پشت پنجره های تظاهرم

او در برم گرفته تویی در تصورم

این بیت خوبی ست ولیکن چه ساعتی ست ؟

از نیمه شب گذشته و من غلت می خورم

از نیمه شب گذشته و عشقی که سالها

هرگز نیافت برتری ای بر تنفرم

یک عمر پشت پنجره ، یک عمر ، کو مداد؟

باید به خاطرم همه را خوب بسپرم

«از یاد من نرو» بنویسم ، چه می شوی ؟

امشب من از جسارت رسوا شدن پرم

باید کلید را بزنم نور بهتر است

باید که ماندگار شوی در تفکرم

نه !مثل این که یک قلم افتاده اینطرف

این تو و این تمام توان تبحرم

یک عمر پشت ....

امشب کدام را بنویسم ؟ بگو! تو را

یا مرد ساده که گرفته ست در برم ؟

سپیده مختاری - بندرعباس

+ نوشته شده در  86/12/24ساعت 10:13 AM  توسط روشینا  | 

زمستان است ...

عکس از: تبیان

من و اسفند داریم یکی میشیم تا سردی به خودش بباله / تا هر چی بهار و تابستونه کم بیاره ... با همه ی یخی دلم برای همه ی اسفندی ها ...

از راه فراز آمده با هلهله اسفند
وقت است که از نو بسرايم غزلی چند
اسفند خبر می دهد از رويش نوروز
از رويش نوروز خبر می دهد اسفند
اسفند دل انگيز ترين حادثه ی سال
اسفند طرب ناکترين ماه خداوند
اسفند مرا عيدی اسفند مرا عيد
اسفند مرا شربت و اسفند مرا قند
اسفند فريباست مبادا بخورد چشم
تا چشم بدش کور شود دود کن اسفند
صحبت سر اسفند و طربناکی آن بود
اسفند من اسفند من اسفند من اسفند

+ نوشته شده در  86/12/04ساعت 9:19 PM  توسط روشینا  | 

  

برای ترس مرده های مرگناک، میان قطره های چکُّ و چکِّ خون

 سبکترین نگاههای پر سکوت، اتاق سازگار لحظه های دون

 

درون من هجوم خوابهای بد،ضمیر ناخودا/ی پیر و مندرس

 اگر بیاید و نگاهمان کند، دوباره می شوم برادر زبون-

 

-ِ تو که هیچ چیز را نمیشود بفهمی و دو پیک از نگاه من

 و لال می شوی و حرف /می زند، تمام کنده کنده های بیستون

 

ببین چقدر خالی از نگفتنم ، سقوط می شوم دوباره بی هوا

 بدون هیچ چاره ای برای خود ، بدون هیچ راه حل برای اون

 

گریز پا هنوز می دوم نگو ، که اینچنین نشسته ام برای نان

 کنار قبر سرد و مرده های بد، کنار بی کسی عاری از جنون

 

 که آخر غزل شده نیاز تن، و کهنه می شوم درون قبر خود

 تمام می کنم دوباره مرگ را، خدا و حرف اولین و  «واو و نون»

  

رضا صحرایی(پارسا) 

 

+ نوشته شده در  86/11/19ساعت 1:3 PM  توسط روشینا  | 

 

سقراط مرده است که در این هوای پاک

فکری به حال غربت این خم نمی کنند

مردان عافیت زده در موعد بهشت

مثل قدیم میل به گندم نمی کنند

جایی ست آسمان که در اوج بلوغ ابر

خورشیدهای باکره خاموش می شوند

آنجا که در عبور نفسهای رستخیز

ارواح نیم مرده فراموش می شوند

کشتی نشستگان تو ای نوح بیش از این

دیگر اسیر غمزه ی طوفان نمی شوند

از خود بپرس آنکه پسرهای ناخلف

شاید به حکم عشق مسلمان نمی شوند

دیگر برای بتکده آری خدای من

پیغمبران بادیه مرهم نمی شوند

خلقی که بی بهانه به بازی گرفته اید

تاوان ناسپاسی آدم نمی شوند

محسن کاشانی -کرمان

پی نوشت : قول داده بودم که از مرگ چیزی نگویم / اما عزیز دل یادت باشد : کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ...

+ نوشته شده در  86/11/12ساعت 8:17 PM  توسط روشینا  | 

 
هرگز ار مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود!
هراس من - باری - همه، از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن  .....
اگر مرگ را از این همه، ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم!
 
 اگر مرگ را از این همه، ارزشی بیش تر باشد 
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم
 
احمد شاملو
+ نوشته شده در  86/10/25ساعت 8:26 PM  توسط روشینا  | 

......

چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

......

حمید مصدق

+ نوشته شده در  86/10/17ساعت 7:31 PM  توسط روشینا  | 

 چادر شب را سرت کن همسفر تا هیچکس

روی ماهت را نبیند آخر اینجا هیچکس ...

مثل رودی راه افتادیم و نجوا می کنیم

زیر لب : ما عاشقیم و غیر دریا هیچکس ...

من تو را دارم همین کافی است ! دخترهای شهر

روزگاری عاشقم بودند و حالا هیچکس ...

آسمانها را به دنبال تو می گشتیم عشق

در زمین پیدا شدی ... جایی که حتی هیچ کس ...

زندگی کشف است ورنه سیبهایی سرخ تر

سالها از شاخه می افتاد اما هیچکس ...

کوله بارت را مهیا کن که فصل رفتن است

مرگ شوخی نیست می دانی که او با هیچکس ...

محمد حسین نعمتی

+ نوشته شده در  86/09/28ساعت 5:45 PM  توسط روشینا  | 


با آن که حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم
در شهرتان غریب رها میکنم هنوز
این حسرت
این ترانه معصوم
ای با شبم نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوی نه با ابر
در اشک من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروبم ببر که باز
قلبم ز هیبت شب گریه کرده ساز
خرداد را به شادی گشتن
در باغ چشمهای تو خواهم من
در باغ چشمهای تو می خواهم
شعر و شکوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نیاید...!
ای با شبم نشسته چو مهتاب
افسوس حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم

منوچهر نیستانی


+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 11:12 PM  توسط روشینا  | 

دلم شوا به دیدنت پر بکشت / خیالی نین هرچه شوا بگه بشت / پیر و جوون هرچه شاوات بگه بگن / یه عمرین از مه و تو حرف ازدن ...

هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند

 كه در من گاه مي خندند و گاهي نيز مي مويند

چقدر از پچ پچ و از حرف مي ترسم و بدتر اين ـ

 كه از نام تو لبريزم دهانم را كه مي بويند
 
همين زنها كه روزي چند بار از خنده مي ميرند
 
همين زنها كه روزي چند بار از گريه مي‌رويند
 
 همين زنهاي از هر چه گل و لبخندها خالي
 
نمي داني چه ها پشت سرت اي عشق مي گويند………
 
تو پنهان مي شوي در لابلاي دردهاي من
 
 تمام روز دنبال تواند و شكل كوكويند
 
 ترا در آشپزخانه ميان شعله آتش
 
وَ بين استكانهاي شلوغ و گيچ مي جويند
 
طرفهاي دلم هرگز نيا چون خوب مي داني
 
هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند ...
 
( از بلاگ اندوه مهربان )
 
 
پی نوشت : حالا که وقت تنگه  / باز هم باید بترسم از همه ی نگاههایی که منو نمی فهمند ...
 
+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 8:38 PM  توسط روشینا  | 

 

شتاب مكن
 كه ابر بر خانه ات ببارد
 و عشق
 در تكه اي نان گم شود
 هرگز نتوان
 آدمي را به خانه آورد
آدمي در سقوط كلمات
 سقوط مي كند
 و هنگام كه از زمين برخيزد
 كلمات نارس را
به عابران تعارف مي كند
 آدمي را توانايي
 عشق نيست
در عشق مي شكند و مي ميرد

احمدرضا احمدی

+ نوشته شده در  86/08/30ساعت 12:6 PM  توسط روشینا  | 

زاد روزت مبارک پدر هر چه گفتنی ...

نیما یوشیج

عکس از : ویکی پدیا

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.

دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نیما یوشیج

 

+ نوشته شده در  86/08/21ساعت 8:59 PM  توسط روشینا  | 

 

قیصر امین پور

بدرود

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود...

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت 5:56 PM  توسط روشینا  | 

 

پاییزان

عکس از : امید عادلی

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش
 باغ بي برگي
 روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش

ساز او باران ، سرودش باد
 جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد

گو برويد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجا كه خواهد يا نمي خواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست

گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويد

باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
 جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز

مهدی اخوان ثالث

 

پی نوشت :

 مهر ٬ برج تمام جنونهای شبانه است ٬ نخ تسبیحی است که متولدان دیوانه اش را دانه به دانه ذکر می کند. ساکنان برج مهر !  پادشاه برایتان - به رسم تفقد - تاج از سر برداشته است . عقلها را ببوسید و بگذارید روی تاقچه . این ماه را به سبک خودتان زندگی کنید . باشد که رستگار شویم !...  از اینجا

 
+ نوشته شده در  86/08/04ساعت 10:27 AM  توسط روشینا  | 

.....

درست است که من

همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام

درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام
 درست است که طاقت تشنگی در من نیست
اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید !
از جنوب که آمدم
لهجه ام شبیه سوال و ستاره بود
من شمال و جنوب جهان را نمی دانستم
هر کو که پیاله آبی می دادم
گمان ساده می بردم که از اولیای باران است
سرآغاز تمام پهنه ها
فقط میدان توپخانه و کوچه های سرچشمه بود
اصلا می ترسیدم از کسی بپرسم این همه پنجره برای چیست ؟
یا این همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی دهند ...!؟
از جنوب که آمدم
حادثه هم بوی نماز و نوزاد سه روزه می داد
و آسانترین اسامی آدمیان
واژگانی شبیه باران و بوسه بود ،
زیرآن همه باران بی واهمه
هیچ کبوتری خیس و خسته به خانه باز نمی آمد
روسپیان خواهران پشیمان آب و آینه بودند
اما با این همه کسی از من خیس ، از من خسته نپرسید
که از نگاه نادرست و طعنه تاریک می ترسم یا نه ؟
که از هجوم نابهنگام لکنت و گریه می ترسم یا نه ؟
که اصلاً هی ساده ، تو اهل کجایی ؟
اهل کجایی که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت را نمی پایی ؟
باز می رفتم
می رفتم میدان توپخانه را دور می زدم
و باز می آمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوه ارزان می فروخت
دل و دست بیدی در باد ، دل و دست بیدی کنار فواره ها می لرزید .
و من خودم بودم
شناسنامه ای کهنه و پیراهنی پر از بوی پونه و پروانه های بنفش !
حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می روم
می دانم تمام آن پروانه ها مرده اند
حالا پیراهن چرک آن سالها را به در می آورم
می گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها و می گریم و می گریم و
 می گریم
چندان بلند بلند که باران بیاید
و بدانم که همسایه ام باز مهمان و موسیقی دارد .
حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک نمی ترسم
حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی ترسم
حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه کتاب
غصه بسیار نمی خورم
حالا به هر زنجیری که می نگرم بوی نسیم و ستاره می آید
حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کلید و اشاره می بارد
شاعر که می شوی ، خیال تو یعنی حکومت دوست
باور کنید ! هی من ساده ، ساده به این ستاره رسیده ام ؟
من از شکستن طلسم و تمرین ترانه
به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام
درست است
من هم دعاتان می کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید
از هر طعنه تاریک نترسید
از پسین و پرده خوانی غروب
یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید
دوستتان دارم
ای سادگان صبور ، سادگان صبور !
....
 
سید علی صالحی
+ نوشته شده در  86/07/16ساعت 10:50 PM  توسط روشینا  |