تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

این دختر شبیه من -منی که مثل توام در شهر بغلی -نیست ؟حاشا مکن/ به نشانی همان چشمهای میشی/  که وقتی گرگ می بیند/ به معصومیت هوای گرگ و میش دره است /یادت آمد؟ با پژوی نقرآبی به سیگاری که ناشیانه روی لبت /دلت می سوخت/ عاشق شده بودی ؟ها /مهربان !عزیز ندیده! دانستی این دخترک مائیم که سالهاست خواب و خوراکمان عوض شده ؟....ما یعنی روشینا و تو که می خوانی :

یک هفته است خواب و خوراکش عوض شده
آ ن چشمهای ساده و پاکش عوض شده
آقا نگرد دزد دلم خانه گی نبود
این خانه سالهاست پلاکش عوض شده
گلدان پشت پنجره اش گل نمیدهد
هر بار آب خواسته خاکش عوض شده
این دخترک شبیه شما روسپی نبود
تنها لباس و سایه و لاکش عوض شده
تو فکر میکنی نکند توی ایستگاه
با یک نفر شبیه تو ساکش عوض شده
دیگر به فکر شهرت و پول و قیافه نیست
هر بار زخم خورده ملاکش عوض شده
یک هفته است لاغر و زرد و غریبه است
یک هفته است خواب و خوراکش عوض شده

منصوره لمسو

پی نوشت :خوانندگان بلاگم را دوست دارم و به نجابتشان ایمان /حرفی اگر هست از سر دلتنگی ست/ بر او که روشیناست ببخشائید/شبیه همه جنوبی ها ساده ست و به دل نمی گیرد/پس به دلش مگیرید از سر رنجش ...شاید که رفاقتمان بی دریغ باشد و همیشگی...تا باد چنین باد که خوش باد...


 

+ نوشته شده در  85/05/24ساعت 7:56 PM  توسط روشینا  | 

آه ...

عکس از جام جم آنلاین

هر چقد خواستم دم نزنم و فقط با خودم تقسیمش کنم /هر چند خواستم صبوری کنم و بگم شکر ،حتما حکمتی ست و خارج از دایره عقل ناقص ما و به محاط بودنت بر می گردد/دیدم نه انگار این مرگ را سر از پای نشستن نیست /مهم بودن این که بچه ای در بیروت پر پر شود یا زنی در اورشلیم بی سر /این که خانه ای در تل آویو خراب شود یا آرزوئی در نوار غزه بر آب / به ایده ها و دیدها مربوط می شود /ولی خواستم بپرسم چرا ؟تا کی ؟و من- به عنوان من- دستانم را کجای این نا روال جا گذاشته ام ؟تو بگو با آخرین دیدارمان در کارناوالهای شادی چند قرن فاصله است ؟از قبل یا از بعد؟....

.....

جمیله جان !

می بینی که ساحلها چه خاموش است ؟

کنار کوچه ها دیگر گل لادن نمی روید؟

جمیله آه...

برنجستان ما غمگین غمگین است

و دیگر برزگرها شعر لیلی را نمی خوانند

روایتهای شیرین را نمی دانند

هوا در عطر سوسنهای کوهی

بوی اردکهای وحشی را نمی ریزد

و در شبهای مهتابی

صدائی جز هیاهوی مترسکها نمی آید

تمام کوچه ها دلتنگ دلتنگند

جمیله جان خداحافظ -

دل من سخت غمگین است .

محمد شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  85/05/19ساعت 8:17 PM  توسط روشینا  | 

 

پدر

تاشب جمعه آینده

مشقتان این باشد

که پدر دندان دارد

اما

نان ندارد بخورد...

از کتاب :زنگ اول دروغ

راستی روز پدر که سالیانی ست زیر خاک به آرامش رسیده است و روز مرد که آرزو می کنم سالیان سال در کمال آرامش ، سالم و شادمان باشد مبارک ....

+ نوشته شده در  85/05/16ساعت 6:56 PM  توسط روشینا  | 

دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!

نمي دانم چرا
وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين
نگاه مي كنم،
پرده ي لرزاني از باران و نمك
چهره ي تو را هاشور مي زند!
همخانه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است،
كه در بام تمام ترانه هاي تو
رد ِ پاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم،
لبخند مي زنم
و مي بارم!

حالا از خودت مي پرسم! عسلبانو!
آيا به يادت مانده آنچه خاك ِ پُشت ِ پاي تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل كرد،
آب ِ سرد ِ كاسه ي سفال بود،
يا شوآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟
پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟
كبوتر ِ باز برده ي من!

یغما گلروئی

+ نوشته شده در  85/05/13ساعت 1:17 PM  توسط روشینا  | 

 

از آوار آنهمه آوازهای زخمی
تنها نتی ترانه شد
که طعم نام و نگاه تو را داشت
آی چوپان رمه های احساس من !
هی هوای همیشه همین حوالی !
شولائی از بنفشه های وحشی بر من بپوشان
بعد به باران بگو ببارد
-هر چقدر دلش می خواهد -
چرا که چتر چین دار چکامه های تو
پناه بارانی منند
.....
دوستتر دارم از واژه های تو خیس شوم
تا از باران .

روشینا

+ نوشته شده در  85/05/09ساعت 7:32 PM  توسط روشینا  | 

سلام .

با سلام آمدی و بوی سبوی خیس از مهربانی می دادی .بر من تشنه خرده مگیر.از برکه های مهتاب و رویای شبانه تو مشت مشت ستاره و غزل نوشیده بودم .دیگر توقع داری از این شب تاریک و این تشنگی پر از سکوت به سلام تو گره نخورم ؟.سنگ باید بوده باشم که از پس پشت این همه دوری و انتظار بی پاسخی به سلام تو به سایه های ترس پناه برم . گفتمت تا بدانی این که من در ابتدای سفر باشم یا انتهای آن /فرقی نمی کند تنها بدانم که تو در جاده ای و به سوئی می روی حتی پشت به جنوب و رو به شمال مرا بس است /راه هموارت باد مسافر فرصتهای نرفته /حتی راهی که به من نمی رساندت /مهم جشن آشتی دل و دریاست /شمال و جنوب یکی ست ...تو که بی دریغ غرق می شوی ....

راستی : به بانویت حسودیم می شود وقتی نامش لیلی ست و ورد نگاه تو...

+ نوشته شده در  85/05/05ساعت 10:25 PM  توسط روشینا  | 

اول مرداد تولد بود:من /سعید آرمات /امیر روشنگر ...یه غزل تو وبلاگ اشکای یخی دیدم که نمی دونم از خود بلاگره یا شاعر دیگه ای ...خوشم اومد همونو می ذارم :

غروب جشن تولد بود چه بي خبر متولد شد

و قاصدان خبر آوردند كه يك نفر متولد شد

زمان حادثه جنگل بود مكان حادثه شهر تو

درخت زادهء دوزخ بود كه شعله ور متولد شد

درخت رشد عجيبي كرد و سايهء تو به راه افتاد

براي اينهمه راه دور دو رهگذر متولد شد

صداي سوت قطاري سبز مسافرانه به گوش آمد

تو آمدي و چنين شد كه خود سفر متولد شد

من عاشق تو شدم اما درخت عاشق روييدن

و عشق حس قشنگي بود كه بي پدر متولد شد

پرنده ميل نشستن داشت كه آشيانه پديد امد

درخت ميل پريدن داشت كه بال و پر متولد شد

تولد تو و مرگ من درخت رشد عجيبي كرد

و شهر دشمن جنگل شد سپس تبر متولد شد

...

+ نوشته شده در  85/05/02ساعت 1:9 AM  توسط روشینا  |