|
|
|
|
|
این دختر شبیه من -منی که مثل توام در شهر بغلی -نیست ؟حاشا مکن/ به نشانی همان چشمهای میشی/ که وقتی گرگ می بیند/ به معصومیت هوای گرگ و میش دره است /یادت آمد؟ با پژوی نقرآبی به سیگاری که ناشیانه روی لبت /دلت می سوخت/ عاشق شده بودی ؟ها /مهربان !عزیز ندیده! دانستی این دخترک مائیم که سالهاست خواب و خوراکمان عوض شده ؟....ما یعنی روشینا و تو که می خوانی : یک هفته است خواب و خوراکش عوض شده منصوره لمسو پی نوشت :خوانندگان بلاگم را دوست دارم و به نجابتشان ایمان /حرفی اگر هست از سر دلتنگی ست/ بر او که روشیناست ببخشائید/شبیه همه جنوبی ها ساده ست و به دل نمی گیرد/پس به دلش مگیرید از سر رنجش ...شاید که رفاقتمان بی دریغ باشد و همیشگی...تا باد چنین باد که خوش باد...
|
||
|
|
|
|
|
عکس از جام جم آنلاین هر چقد خواستم دم نزنم و فقط با خودم تقسیمش کنم /هر چند خواستم صبوری کنم و بگم شکر ،حتما حکمتی ست و خارج از دایره عقل ناقص ما و به محاط بودنت بر می گردد/دیدم نه انگار این مرگ را سر از پای نشستن نیست /مهم بودن این که بچه ای در بیروت پر پر شود یا زنی در اورشلیم بی سر /این که خانه ای در تل آویو خراب شود یا آرزوئی در نوار غزه بر آب / به ایده ها و دیدها مربوط می شود /ولی خواستم بپرسم چرا ؟تا کی ؟و من- به عنوان من- دستانم را کجای این نا روال جا گذاشته ام ؟تو بگو با آخرین دیدارمان در کارناوالهای شادی چند قرن فاصله است ؟از قبل یا از بعد؟.... ..... جمیله جان ! می بینی که ساحلها چه خاموش است ؟ کنار کوچه ها دیگر گل لادن نمی روید؟ جمیله آه... برنجستان ما غمگین غمگین است و دیگر برزگرها شعر لیلی را نمی خوانند روایتهای شیرین را نمی دانند هوا در عطر سوسنهای کوهی بوی اردکهای وحشی را نمی ریزد و در شبهای مهتابی صدائی جز هیاهوی مترسکها نمی آید تمام کوچه ها دلتنگ دلتنگند جمیله جان خداحافظ - دل من سخت غمگین است . محمد شمس لنگرودی |
||
|
|
|
|
|
تاشب جمعه آینده مشقتان این باشد که پدر دندان دارد اما نان ندارد بخورد... از کتاب :زنگ اول دروغ راستی روز پدر که سالیانی ست زیر خاک به آرامش رسیده است و روز مرد که آرزو می کنم سالیان سال در کمال آرامش ، سالم و شادمان باشد مبارک .... |
||
|
|
|
|
|
دستم نه، یغما گلروئی |
||
|
|
|
|
|
از آوار آنهمه آوازهای زخمی |
||
|
|
|
|
|
سلام . با سلام آمدی و بوی سبوی خیس از مهربانی می دادی .بر من تشنه خرده مگیر.از برکه های مهتاب و رویای شبانه تو مشت مشت ستاره و غزل نوشیده بودم .دیگر توقع داری از این شب تاریک و این تشنگی پر از سکوت به سلام تو گره نخورم ؟.سنگ باید بوده باشم که از پس پشت این همه دوری و انتظار بی پاسخی به سلام تو به سایه های ترس پناه برم . گفتمت تا بدانی این که من در ابتدای سفر باشم یا انتهای آن /فرقی نمی کند تنها بدانم که تو در جاده ای و به سوئی می روی حتی پشت به جنوب و رو به شمال مرا بس است /راه هموارت باد مسافر فرصتهای نرفته /حتی راهی که به من نمی رساندت /مهم جشن آشتی دل و دریاست /شمال و جنوب یکی ست ...تو که بی دریغ غرق می شوی .... راستی : به بانویت حسودیم می شود وقتی نامش لیلی ست و ورد نگاه تو... |
||
|
|
|
|
|
اول مرداد تولد بود:من /سعید آرمات /امیر روشنگر ...یه غزل تو وبلاگ اشکای یخی دیدم که نمی دونم از خود بلاگره یا شاعر دیگه ای ...خوشم اومد همونو می ذارم :
غروب جشن تولد بود چه بي خبر متولد شد و قاصدان خبر آوردند كه يك نفر متولد شد زمان حادثه جنگل بود مكان حادثه شهر تو درخت زادهء دوزخ بود كه شعله ور متولد شد درخت رشد عجيبي كرد و سايهء تو به راه افتاد براي اينهمه راه دور دو رهگذر متولد شد صداي سوت قطاري سبز مسافرانه به گوش آمد تو آمدي و چنين شد كه خود سفر متولد شد من عاشق تو شدم اما درخت عاشق روييدن و عشق حس قشنگي بود كه بي پدر متولد شد پرنده ميل نشستن داشت كه آشيانه پديد امد درخت ميل پريدن داشت كه بال و پر متولد شد تولد تو و مرگ من درخت رشد عجيبي كرد و شهر دشمن جنگل شد سپس تبر متولد شد ... |
||