|
|
|
|
|
سلام /عزیزی میلی برام فرستاده بود ، دیدم خوندنش خالی از لطف نیست :
موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سرو صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود وبسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :" کاش یک غذای حسابی باشد " اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ، چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد.او به هر کس که می رسید می گفت :"نوی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است "... مرغ با شنیدن این خبر بالهایش را تکان داد و گفت :" آقای موش برایت متاسفم .از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ،تله موش هم ربطی به من ندارد" میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلندی سر داد و گفت :" آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود" موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : " من که تا حالا ندیده ام گاوی توی تله موش بیفتد " او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد. سرانجام موش ناامید از همه جا به سوراخ خود برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟ در نیمه های همان شب صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مرزعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرد، موش نبود، بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود.همین که زن به تله موش نزدیک شد،مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فورا به بیمارستان رساند بعد از چند روز حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت .زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت :" برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذائی مثل سوپ مرغ نیست " مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فورا به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش مرغ در خانه پیچید. اما هر چه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد.بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد.تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید.افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا موش ، به تنهائی در مزرعه می گشت و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند! نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد! |
||
|
|
|
|
|
آن صبح سراسر هيجان خواند اذان را انگار که می ديد نماز پس از آن را قد قامت... قد قامت... قد قامت ديدار در حی علی خير عمل ديد نهان را تسبيح به دست چپ و قرآن به کف راست آماده که تسليم نمايد سر و جان را اين عطر صلات است؟ نه عطر صلوات است خوشبو به گل نام نبی کرد دهان را ! اکنون به نماز آمده اين مرد تر از مرد انگار که در دست گرفته ست زمان را آن سايه که شمشير کشيده ست نديده ست در پشت سر عشق جهانی نگران را اين سجده همان سجده سرخ است که بايد از قدر تو لبريز نمايد رمضان را محراب به خون شسته شد و مسجد کوفه از حادثه ای سرخ خبر داد جهان را!
نغمه مستشار نظامی |
||
|
|
|
|
|
حق با شماست جناب مرده شور ! این مرده ها آدم نمی شوند نصف شب می آیند و از آدم چراغ مطالعه می خواهند هر چه بگویی آخر چرا ؟ چطور ؟ شما که خیلی وقت است مرده اید . پا روی گور تازه ای می گذارند و بوف کور را نشانت می دهند . وتازه این وقت شب طوری صدایشان را بلند می کنند که مرده ای از هفتصد سال پیش می آید : ( ببخشید بوف کور ندارید ؟!) علی آموخته نژاد |
||
|
|
|
|
|
به هفت حوض که رسیدم دلم خواست نفسی تازه کنم /یه حوض شش ضلعی که از هر ضلعش به درون یه حوض کوچیک ته آبی دیگه منشعب می شد/ لبه هر حوض یه آیه بود که خوندنش یه شگرد داشت /به یه خطی غیر از نوشتن /به یه اشاره ای غیر از دانستن /انگاری باید دست می سائیدی و چشماتو می بستی تا با تموم شدن هر آیه یه در از آسمون باز می شد/هفت تا حوض /هفت تا آیه /هفت تا در /هفت تا آسمون /یه شگرد/یه اشاره /یه حس /یه نفس تازه ...آیه ها رو که دیدم یاد خواهر کوچیکه راوی افتادم /یکیش نذر سلامتی .../یا اولیش یا آخریش /فرقی نمی کرد /هر کدوم که زودتر به درجه می افتاد/هر کدوم که به ترانه های راوی شبیه تر بود /به لهجه عبدالحلیم حافظ/ دیر شده بود و من به ب بسم رسیده بودم /نرسیده بودم به ندا که قرارمون دم آب اناری محمد بود /اما مثل اون چند دفه ندیدمش و دوباره باید تا اکران فیلم بعدی موهاشو حدس بزنم و جای چشمهای خوش بینش دو تاسیب بهشتی بذارم/حیف از اون همه انارای تازه تازه پائیزی /هر چند محمد اناری درگذشته بود/داشت باران می بارید و من همش غصه فال حافظ مچاله شده در مشتم رو می خوردم که نکنه کلمه قشنگ بارانش خیس بشه و محو/ و باران به نیتم ایمان نیاره /که اگر نمی آورد جواب عصرای دلتنگ پائیزی شیراز با گلای رازقی که با هر نفس مرشد تو قلیون شیشه ای به کمرش قر می دادو چی می دادم ؟/حالا بین نشستن سر حوض و رفتن سر قرار /زیر بارون بی دریغ دودل بودم که هدا سر رسید /اون هم انگار یه نذری داشت صدقه سری عشق اول و آخر /برام جالب بود مثل درس اول کتاب اول روون بود هر هفت آیه رو/حسودیم شد/اما براش خوشحال شدم هر هفتا در باز شده بود و من ننشسته نفسم بوی تازگی می داد/دم رفتن دلم گرفته بود /عجیب /یه بغض سخت و تلخ /سر که برگردوندم دیدم مهدی از دور داره منو می پاد /لو رفته بود /بی سلام گفت :تا نخندی نمی رم /حالا هر چقد دیرت شده باشه یا دیرم شده باشه /رو کردم به ضلع شمالی و تلخ خندیدم /راه افتاد/رو به شمال /راه افتادم رو به جنوب /به صدای نگاه منتظر همیشه آدونیا/بی اون که حتی یه آیه رو کامل خونده باشم /داشتم می رفتم شاگردی مکتب مهربونی /تا دفه دیگه حد اقل یه در باز بشه /تا هی این بیت عذابم نده : هفت شهر عشق را عطار رفت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ...
پی نوشت :زرتشت بیا که با تو امید آید/شب نیز صدای پای خورشید آید/تاریخ اگر دوباره تکرار شود/آدم به طواف تخت جمشید آید/مهرگان مبارک
|
||
|
|
|
|
|
سلام دلم یه آسمون ابری می خواد /با یه سوز پائیزی /خداجون کفر نیست اگه بگم خسته شدم از این خورشید که هر روز میاد وسط آسمون و زل میزنه به همه دلتنگی هام ؟به همه بی قراری هام برای یه چیکه بارون و از رو نمی ره ؟/دیگه دارم جوش میارم /پس کی دلم خنک می شه ؟/دلم یه ذره شده برای خاکی که خیسه از نم ابرای سیاه / راستشو بگم ؟لوس نمی شی ؟دلم یه قاصدک می خواد که خبر بودنت رو بیاره /بارون بهونه ست /آخه: حس می کنم پیش منی وقتی که بارون می باره /حالا رک تر بگم /صافتر /دلتنگ توام /وقتی سردم شد /آروم بخزم تو بغلت و بگم چقد سردمه ... نیستی و نبودنت داره آزارم میده /مثل این خورشید بی چشم و رو /می دونم /خوب می دونم /بد نگوئیم به مهتاب /گر تب داریم /چشم /فقط بگو با این همه دلتنگی چی کار کنم ؟/با این همه آرزوهای محال ؟/با این همه خورشید و آسمون صاف و بی ابر؟/با این همه بی تو بودنها؟/با این همه فا...سل ...مونده لای سیمهای سه تار گوشه اتاق ؟/با این دو ...ر...می ؟...نه دورم نیستی /دلم می خواد دورت بگردم /با این همه فا...صله ...های کهکشانی ؟دلم یه آسمون ابری ابری می خواد....هوای باریدن کردم /زمین تشنه حال و هوام میشی ؟.........آی دلم ...ولی با این همه بی تابی کافیه یاد شیرینت از ذهنم بگذره ناخودآگاه یه لبخند جا خوش می کنه توی دلم .باور کن ...ها... دو نقطه دی... پی نوشت :سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی /خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی /سر سفره افطار و موقع دعای سحر منو یادتون نره /خواهش می کنم . |
||