|
|
|
|
|
به سرش هوای حوا زد و رفت ...
|
||
|
|
|
|
|
بعد از ۸۰ ساعت بی خوابی مطلق بی اون که برای حتی دمی پلک بالائی با پلک پائینی هم آغوش بشن و بعد از یه روز کاملا بارونی بی اون که لحظه ای ناودون از حضور بارون تهی بشه و بعد از نصف روز فراموشی مقطعی و قبل از سه روز استعلاجی دارم می نویسم :سلام /امید که یلدای خوبی داشته باشین /تقدیم به دلائی که رسم قشنگ دور هم جمع شدن رو یادشون نمی ره /رسم زیبای عشق ورزی :
عکس از زنده رود گرد آمدیم :شبچره ای بود و آتشی، گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ... وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ در اوج سرگذشت یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست با خانه می شدیم که گرد سپیده دم بر بام می نشست سیاوش کسرایی
پی نوشت : غنچه بسته م موا وا بشم / باشتا که کفتم موا پا بشم از در تنهائی خو در بیام / از پس ای مشکل خو بر بیام
|
||
|
|
|
|
|
برای راهزن شبانگاهی که با حنجره زخمی و سرشار از آههای جهان عربی می خواند / آرام می خندد / بی آنکه شنا بداند ناجی غریقی می شود که دست از جان و زندگی شسته ست / و عاشق آوازهای شرقی ست : دلم را کجا می بری!
|
||
|
|
|
|
|
تنها دلیل بودنم خوندن این ترانه هاست
دعا کنیم که ... |
||