تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

که پدر دندان دارد اما نان ندارد بخورد...

 

می‌گويند رستگاری شب
رازی کهن از نوميدی آفتاب است،
اما من بر سفره‌ی آخرين شام شما نخواهم نشست.
بله، امضای ساده‌ی اين همه نامه‌ی بی‌نشان از من است
اما اينجا کودکانِ پسين‌ترين کوچه‌ی پاپتی حتی
تلفظِ گريانِ ديدگان مرا می‌شناسند.
من که کاری نکرده‌ام!
فقط به ميلِ همين آسمانِ کبود
کبوترانِ آن خانه‌ی متروک را
با بختِ باغاتِ باکره آشنا کرده‌ام.
من خودم به ماهِ نظر کرده‌ی اردی‌بهشت نوشتم
که ايوانِ ساکتِ خانه‌ی ما
خوابِ سلامِ گلدان و ستاره ديده است،
با اين همه
حالا که اين همه سکوت و بوسه و تيغ را به گردن گرفته‌ام
قول می‌دهم که ديگر هيچ آوازی نخواهم شنيد
که ديگر از اندوهِ آدمی سخن نخواهم گفت
که ديگر هيچ رخسارِ آشنايی نخواهم ديد.
فقط نمی‌دانم از چه نشانیِ آن تکلمِ عريان را
شبی نابَلَد در مشتِ بسته‌ام نهان کرده بودم،
که باد آمد و بوی خوشِ سفرکرده‌ای را
از زادرودِ رويا به من آورد.
سالها بعد خبر آوردند که بر کشاله‌ی آبهای دور
شبحی خاموش و بی‌کفن ديده‌اند،
شبحی خاموش و بی‌کفن
با ستاره‌ی روشنی در مشتِ گشوده‌اش!


می‌گويند رستگاری آفتاب
رازی کهن از نوميدی شب است.
 

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  87/03/01ساعت 7:32 PM  توسط روشینا  |