تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو
 
در هیات پروانه‌ای در کافه‌ای تاریک
از لا‌به‌لای صندلی‌ها می‌شوی نزدیک
من حرف‌هایم قرمز مایل به نارنجی است
محصور در کم‌رنگی ی خط لبی باریک

دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم
شاید سه ساعت روزها در کافه می‌مانم
سیگار کنتم روی میز از درد می‌سوزد ...

این روزها باید کمی هم روسری‌ها را ...
آقای صاحب کافه دارد مشتری‌ها را ...
شال سفیدم را جلو می‌آورم شاید
اصلاً نبینم خنده‌ی دوروبری‌ها را...
حالا خودم با چای لیمو جشن می‌گیرم
تا حسرت مهمانی جن‌وپری‌ها را ...

از پشت عینک آسمان ابری‌تر از پیش است
شاید بیایی یک دفه ... دور و بر "شیش" است
اما تو که این کافه را اصلاً نمی‌دانی
یک کافه‌ی بی‌روزنه پایین تجریش است
سیگار کنتم هم‌چنان از درد می‌سوزد...

پروانه‌ای سر می‌رسد آهسته و غمگین
مثل سلامی زیر لب ... آرام و سرسنگین
پر می‌زند تا روی میزم ... تا ته چاییم
با بغضم از توی گلویم می‌رود پایین
پروانه‌ای که بال‌بالش مثل تو رنگی است
پروانه‌ای که مثل من در اوج د‌ل‌تنگی است...

از کافه بیرون می‌زنم، بی تو، هوا خوب است
از کافه بیرون می‌زنم بی تو، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم،
بی تو هوا خوب است!
 
 
+ نوشته شده در  87/04/08ساعت 3:52 PM  توسط روشینا  | 

 

ابراهيم منصفي (رامي )

عكس از :بندر خوبم

چند شبي ست كه عادتي شيرين دلم  را خوش كرده است :معطر كردن صفحه موبايل دوستان با عطر ترانه هاي رامي ... و امشب ، شب خاموش شدنش است ... خيلي گشتم تا شعري را كه راوي حس و دلم بود و در يكي از يادواره هاي نبودنش خوانده بودم  لا به لاي نوشته هاي قديمي پيدا كنم و به ياد آن روزها بنويسمش اما نيافتمش در اين آشفتگي هاي بي حواسي و پرحواشي ... پس به واگويه اي از مسعود فرح  بسنده مي كنم :

 

                                           هم گويي با زنده ياد ابراهيم منصفي ( رامي )

 

 

تاريك بود   تاريك

                        نيمه يِ جان ات

واحه يِ زردِ ذهن 

دور ترين تالاب هايِ انزوا

شبستان و اندوه و ويراني

كه تو  از آن همه جواني 

تنها گريستن را  مي دانستي

 

نيمه يِ روشن جان ات    كم سو 

                                       كم سو

مهتابي كه در كوير مي تابيد

رويايي كه هزار چندان مي شد

در چشم اندازِ  سارا   سيما   آميس

 در چشم اندازِ  ترانه و آواز

 

كه مهربان !

تو ازآن همه تابيدن 

تنها تاريك شدن را  مي دانستي .

 

             

                   مسعود فرح / زمستان 84

 

 

+ نوشته شده در  87/04/02ساعت 11:33 PM  توسط روشینا  |