تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

با همه ی بی سرو سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن - سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها.... به کجا میکشی ام - خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی ام

 محمد علی بهمنی

 

+ نوشته شده در  87/05/31ساعت 8:14 AM  توسط روشینا  | 

 بوسه بر نخاع مخاطب آخرين مجموعه شعر سعيد آرمات است که توسط نشر باران به چاب رسیده و ناشر آن کانون هنر در سوئد ميباشد .

                                                          عکس از :کانون هنر

 

روي خط كمر سيگار

جاي اثر انگشت

بعد از تمام شدن

                باز مانده است داستان در صفحه اول

 

و دود راه خروجي را از اين پله ها مي رود بالا

از تو نشان به نشان دستگيره

از تو آيه اي زير لب

ساعت مچي ام را از عقربه اي كه چرخيده تا رسيده به

هفت و اندي سال

و خواب ِِخواب ِ خواب و اشتعل الرأس شيبا

عميق    رفته از پيراهن گلدار

زن

چروك چرك زير گردن

همان ساعت خراب به هفت عصر

به نشان دود عطر تو

كه مي سوزد هوا

و از دستگيره بپر سمت ساعت رفتن بعد از نشستن بر صندلي قهوه اي چوبي

نمي دانستم بر اين خاك بايد انگشت بكشم

نمي دانستم بايدم براين خاك انگشت بايد

نمي دانستم انگشت بايدم بر اين بايد

كه بر سنگ سكو جاي نشمينگاه كسي در راه رو

و بلوند و بلند قامت بوده

كه خط ظريف پاها      با فاصله از پنجره از دود

 

راه رفته را برنمي گردانم

چه ساعت بسوزد

چه عطر    راه را بر پله آخر بايستد

و سراغ

مي گيرم به نشان جاي انگشت سبابه

سئوال نپرسيده تو را هرگز

 

مي روم به 52

برنمي گردم كه گوش بگويم

هوش از من است كه رفته

و دود           تويي

كه سيگارت را كمر شكستي و         رفت.

 

 

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 8:42 PM  توسط روشینا  | 

 

ابداع اين گياه براي من خوب است

براي من كه با مرگ موازي نبوده ام هرگز

و افتادن زين بر زمين و

اندوه اسب را ديده و

ديگر تنها ناشناخته نيست كه ترس بياورد

كسي براي من خبر دسته نمي كند

از افتادن از دل درخت و از طول جيغ

عضو بريده چه آزمايشي دارد

كه ايستادن در ميان دو موجود

سنگ را و ساعت را به حيرت بياورد از ما

دنيا فقط دو روز نبود ، نيست

و من از همين حالا دارد بر مي خورد به من

كه اسم يكي دو شي به ظاهر آدم

در زير آگهي ترحيم من بيايد

در اين زمينه مغرورم و خيلي سخت .خوب فهميدي

هزار كه برگ به هم بجوشد

چيزي مثل اولش نمي شود

 

هرمز علي پور

+ نوشته شده در  87/05/27ساعت 10:31 AM  توسط روشینا  | 

قلم به دست گرفتم … غزل نيامده رفت!
هزار جوي لبالب عسل ، نيامده رفت !
قلم به دست …كه از تو غزل بگويم باز
تو اي فرشته تنها ! عزيز بي آواز !
به من بگو كه چه شد واژه با دلم بد شد؟!
چرا مسيل غزلهاي كوچكم سد شد ؟!
من از تمامي دنيا چه داشتم جز شعر ؟!
و توي باغ چهان ، من چه كاشتم جز شعر ؟!
ببين كه شط غزل را به روي من بستند
و شمر و خولي و باقي تمامشان هستند !
لبان تشنه من را كه آب خواهد داد ؟!
خدا ! ترانه من را كه آب خواهد داد ؟! …
×
به ناگهان همه جا غرق نور شد ، تابيد
صداي قدسي گرمي در آسمان پيچيد :
آهاي كودك واژه ! چقدر مي نالي ؟!
تو زخم تيغ هلالي ، ز بدر مي نالي ؟!
هميشه شعر به دنبال عشق مي آيد
شبيه چلچله با بال عشق مي آيد
بدون عشق ، قلم توي دست مي لرزد
دو روز عشق به صد سال عمر مي ارزد !
و عشق معني يك روز خوب باراني ست
هزار حس عجيب و غريب انساني ست
من از تلاقي باران و رعد مي آيم
نه قبل حادثه ، از آن به بعد مي آيم !
براي آن كه نشسته ؟! نه جان من ! هرگز !
به دست پينه نبسته ؟! نه جان من ! هرگز !
فرشته الكي چاره ساز خواهد شد ؟!
نگو دروغ ! دماغت دراز خواهد شد !!
من از تو رنج و «عرق ريز روح» مي خواهم
نه يك نسيم ! كه طوفان نوح مي خواهم !
×
و ناگهان همه جا غرق سايه شد ، تاريك !
من و سكوت و شكستن … و هق هقي نزديك !
كه دود مي كنم آهسته زخمهايم را
درون خلوت سيگار و فندكي ، تنها !
براي چه ؟! به خدا اين سوال بي معناست !
ميان دوزخم ! اين اشتعال بي معناست ؟!
تمام ثانيه هايم به باد خواهد رفت
و شاعري – كه نبودم ! – ز ياد خواهد رفت
عروسكي كه منم ، بي فرشته خواهد مرد
و موريانه مرا ذره ذره خواهد خورد !…
…بدون عشق ، قلم توي دست مي لرزد
دو روز عشق …به …صد …س…ا…ل…!

 

سيامك بهرام پرور

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 8:33 PM  توسط روشینا  | 

 

شنبه را

با تیغی از جنس بردباری

تکه تکه می کنم

و یک‌شنبه را

                    -  بی هیچ درنگی ـ

می سوزانم با آه.

 

دوشنبه‌ی وحشی را

که در شیب تنهایی

رام می‌کنم با چند قطره آب شور،

دیگر برای کشتن سه‌شنبه

تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،

                                                مگر دعا.

و بعد

دیوانه‌وار بوسه می‌زنم

بر معبد دست‌های چهارشنبه

که از فرط همسایگی‌ات

بوی نور می دهند.

 

و این‌ها و این همه

تنها برای تو

ای نشسته در شب شتابناک آدینه!

 

مصطفی مستور

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 8:40 PM  توسط روشینا  | 

 

شبِ اول:

عروسکش را با خودش بُرده بود،

دختر ِکم­سن و سالِ حجله­ی مجبور.

 

شبِ دوم:

بیوه­ی بازمانده از هجرتِ هفتم

درگاهِ خانه را محکم

کلون می­کند،

وقتِ غروب­

ردِ پایِ مردی را بر برف دیده بود.

 

شبِ سوم:

سه ماه و دو روز است

نوه­ی کوچکش را ندیده است مادربزرگ،

دوباره به حضرت حافظ نگاه می­کند،

راهِ خراسان خیلی دور است.

 

سید علی صالحی

 

 

+ نوشته شده در  87/05/18ساعت 11:18 AM  توسط روشینا  | 

 

هنوز گلدان ِ  پشت مبلها جان داشت

حضور تند مگسهاي خنگ امكان داشت

هنوز ،اصغر توي سرم پفك مي خورد

هنوز مريم با خرده هايي از نان داشت...

       

حضور نسبي قاتـل كنار بعدازظهر

اگرچه هر، آغازي هميشه پايان داشت

حضور نسـبي چاقـو ميان قلب ِ تو

و خون نسبي، از سينه ام كماكان داشت↓

حضور نسبي يك فرش را كثيف ... نكرد!

و آسمان هوس چند قطره باران داشت

       

و بعد كبري تصميم خويش را نگرفت!

و بعد « كوكب خانم » كه چند مهمان داشت↓

سـر تـمامي را زيـر شـير آب بـُريـد

كه روي ريل فداكار عكس دهقان داشت↓

                                                به چند بچـّه تجاوز...

       

                           صداي باد آمد

يواش مثل همين روزها زمستان داشت...

       

صداي مولوي از گوشه ي اطاق آمد

صداي مولوي از جانب نيستان داشت↓

تتن تتن تتتن تن مرا به خود مي كوفت

ميان آكواريوم يك پري عريان داشت↓

مرا سماع به خود مي كند مرا ز خودم

نه شكل فلسفه بود و نه رنگ عرفان داشت

       

بله! تبر به خودش گفت خسته ام، خسته!!

جوانه زد خود را، مرگ قصد عصيان داشت

زبان سـبز شما را دقـيق ياد گرفت

كه الـفتي جالب با تو و درختان داشت

وبعد يكشب هي دانه دانه تان را كشت

نمي شود خود را تا هميشه پنهان داشت

       

خدا به خاك ترا فوت كرد از سر عشق

چه حسّ غمگيني آن دقيقه شيطان داشت!

خدا به خاك... كه با خشم ناگهان برخاست

  بـدون اسم! بدينگونه نسل انسان داشت↓

                                              به ابتداي خودش مي رسيد...

       

                                  ماهي زشت

براي بـودن ، رؤيايـي از بيابان داشـت

سه تا صدف ، دوخزه ، يك عروس دريايي

و ساحلي متروكه كه حسّ زندان داشـت

       

صداي بــــــــوق ترا كند از خيالاتـت

نگاه كردي و انگار كه خيابان داشت↓

ترا به سمت خودش مي كشيد وحل مي كرد

و اينكه تابلوي پيـر دور ميدان داشت↓

ترا نگاه ...  صداي تصـادفي كه نبود!

       

سقوط ِ

                                                                    تلخ ِ

    زني كه

                                                                   عذاب وجدان داشت

 

                                                                            سید مهدی موسوی

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 12:21 PM  توسط روشینا  |