تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

 

مي خوام و دارم ميرم ديدن كسي كه هر چه منتظرش موندم قابلم ندونست ... پاييز جان نازتو برم ... تا برگردم اين صفحه با سياه مشقي از خودم سلامتون مي كنه :

 

 من كه ما مي شود

با خودم از تو راه مي افتم

مي بينم مني كه از چشمهاي تو بهش خيره شده اي

آب از دهان ناودان راه مي افتد هنوز

اصلا بيا به خانه ي اول برگرديم

همان خيابان فرعي كه سيد كامل

در مسجدِ

بلال برشته مي كرد براي سفره ي نماز تراويح

دل پارك لاله مي سوخت از دربست كردن وانت مزدا

تا راه مي افتاد باد شرجي از چشمهاي تو

موهاي مرا مي پاييد

....

شيخ هم تازه راه افتاده بود

كه بابك احمدي تاويل متنش را ساخت

با آجرهاي تخمي علي ربيعي وزيري

و زير همان پنجره ي چوبي

ناصر عبداللهي عاشق دو چشم سياه شهلا شد

و راه افتاد تا بيمارستان هاشمي ن‍‍ژاد

خانه ي اول دور شد

خانه ي اول دود شد

و سيخ هاي محافظ ديوارهاش

از كشيدن بستهاي دربستي

به خانه ي آخر راه افتاد ...

آزادگان جاي خوبي ست

اما قطعه ي هنرمندان بهتر است

اگر چقدر راه بيفتي ...

روشينا

 

+ نوشته شده در  87/07/26ساعت 12:29 PM  توسط روشینا  | 



شبــیه خسته‌ی من در ته فراموشی
صدای سنگین شب، صدای خاموشی
صدای بنزین روی دو سال «هیچ ِ» نسوز
به خاطر/ ات ِ تو برگشتنم
- که چی؟
که هنوز!
به مکث انگشتی روی زنگ در که نبود
صدای مطمئـن قلب یک نفر که نبود
که شکل تازه‌ی فنجان خالی‌ام می‌شد
خدای خوب جهان خیالی‌ام می‌شد
که خواب‌های مرا دیده از سرم تا ته
به گریه می‌کردن روی شانه‌های شبح
و زندگی... وسط شکل‌های بی‌مفهوم
به نــیّت یک عشق و... چهارده معصوم!!
به دست‌های عرق کرده‌ی تو... [زنگیدن]
کشیدن پرده روی لحظه‌ی دیدن
به سایه‌ای که در آغوش من گـمت کرده
ـ چـــقدر چادر مشکیم خانمت کرده!
پی ِ چه هستم در جمله‌های بی‌خبریم
که از تو دورترم مثل خانه‌ی پدریم
پناه/ بُرده امَت از مربّعی بی در
به دست دیگر یک مرد واقعا ً دیگر!
و عشق بازی با یک سؤال بی‌معنی
که واقعا ً می‌خواهی که... واقعا ً! یعنی...
که هیچ چیز برایم به غیر ِ دلتنگی
چقدر مشت بکوبم به این شب سنگی؟؟؟
به دست تو برگشته کلاغ بی‌قفسی
ادامه می‌دهم اما به خاطر چه کسی؟!
نفس... نفس... بالا رفتن از دوبار سقوط
به تو رسیدن از این پله‌های نامربوط
به تو که نیمه‌ی خالی‌تر ِ منی امّا...
که قهرمان شنل پوش یک زنی
امّا...
[تشنــّج «لحظه» در شقیقه‌های زمان]
به اتـّـفاق تو برگشته‌ام، تکان به تکان
دوباره حل شدن ِ حوض خالی‌ام در ماه!
نگاه «ماتی» در خانه‌ی «سفید» و «سیاه
دوباره‌ای که مرا به وجود آورده

صدای بادی که بوی دود آورده
صدای سنگین شب؛ شب ِ ترک ترک ِ...
صدای خاموشی
ـ‌ « دستگاه مشترک ِ...

                                                                 مونا زنده دل


 

+ نوشته شده در  87/07/23ساعت 7:22 PM  توسط روشینا  | 

 

یک جور سازمان ملل توی چشم هات

زل میزند به حق بشرهای مست و مات

زل میزند به هرچه شبیه من و تو نیست

له می شود تمامیت«من» را به زیر پات

وقتی هلال شیعی ابروت میشود

منجی خواب مردم جا مانده از صراط

...

حالا کمیسیون حقوق بشر چقدر

افتاده است روی لبانت به انحطاط

لبخند طالبان تو افتاده است باز

در قاب گوشه مشکی یک خانه از هرات

در روز 11که میایند و ...قبل از آن

چیزی شبیه شن که میاید ...و در رباط

یک اتفاق تازه می افتد...که ناگهان

بی آبرو دوباره می افتد به روی ...پات-

یکهو میان قصه سودان کشیده شد

اصلا اپک کجاست که افتاده ...در فرات

آیین تکه تکه ی مردان...جنگ شد

قوم یهود رفته به کابوس قوم لات

...

 شاید درون صورت توکشف تازه ایست

شورای امنیت شده مسحور چشم هات...

زل میزند به یک ... ترور تازه در عراق:

اسطوره های کاغذی ساکن فلات

حتی مسیح آ مده ...دیوار حایل است

یک بمب هسته ...ی زیتون در این حیا...ت

انگار خواب نحس مرا می پری...پری!

این مثل سازمان ملل چیست در چشات؟!!

سعيد اقاويل جهرمي

 

+ نوشته شده در  87/07/17ساعت 7:11 PM  توسط روشینا  | 

 

-امام زاده... آقا... قا... اِما... اِما... زاده؟
[پراید گیج به سرعت به راه افتاده]
زنی که روسری‌اش را گره زده به مرد
چه طور جامانده روی بغض این جاده
:  یواش... حال ِ منُ بد... یواش‌تر... دارم
[صدای ترمز ِ غمگین، صدای  ِ فریاد ِ ...
صدای پر زدن ِ خیس ِ بچّه گنجشکی
که می‌پرد به جلو در خلاف ِ این باد ِ...]

«حضور ِ محترم ِ آدمی که جا مانده
اگر هنوز «منی» خاطر ِ شما مانده
زمان: دوساعت بعد ِ سه‌شنبه‌ی قبلی
مکان: مچاله‌ترین ِ مسجد سما...»
مانده ↓
دو بسته شمع فقط از زنی که مدّت‌هاست
کنار صحن ِ تو در حسرت شفا مانده

نگاه کرد به شش پاکتی که شش سال است
در انتظار ِ رسیدن به... سال‌ها مانده
نگاه کرد به یک روسری ِ سرگردان
که روی ِ تابلـوی احتیـاط جا مانده

نشسته منتظر هیچ، روی سجّاده
کجا فرار کند آدمی که افتاده  ↓
درون ِ چاه ِ خودش از تمام ِ حسرت‌ها
کجا فرار کند از خودش در این جاده؟
نشسته است فقط توی ِ کوره راه ِ خودش
و به صدای اذانی که نیست دل داده
نشسته گریه کند سمت ِ حرکت ماشین
- امام زاده... آقا... قا... اِما... اِما... زاده؟

دری که بسته نبوده، دری که وا مانده
پرنده‌ای که تمامی ِِ سال را مانده  ↓
کنار ِ بی‌کسی  ِ مرد ِ بی‌سرانجامی
که از زمین و زمان ِ خودش جدا مانده
که یک اشاره‌ی غمگین به آخر ِ راه است
-امام زاده کجا رفته؟... کُـ... کجا مانده؟
پرنده‌ای که فقط پر کشیده از این شعر
که توی ِ جیک... فقط جیک... جیک... جا مانده

الهام میزبان

 

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت 9:11 PM  توسط روشینا  |