تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

 

ديگر عصاي معجزه جاري نمي‌شود اين را دكارت گفت نه اخبار 8:30

هي سكه جمع مي‌كنم كه مبادا ضرر كنم وقتي كه 4نعل به گردم نمي‌رسي

 وقتي كه كانت نيز به گردم نمي‌رسد يك نامه جعل مي‌كني و زود مي‌روي

يك نامه كه زمين و زمان را تكان دهد. . . / با دردهاي دختر تب‌دار قبرسي!

 اقراء باسمك ربك الاعلي و خورده‌اي وقتي كمي نمك تو به زخمم نمي‌زني

يك زخمه زخم دارم و از راه آمدم راهي كه مي‌سريد به ايوان مجلسي

من راي مي‌دهم كه تو هم نردبان شوي وقتي كه بوش داده به شيپور اذن جنگ

تو قول مي‌دهي كه سنا هم موافق است در حال فكر در هيجان WC

يك شب قرار بود عروس ننم بشي آن هم استناد شبي كه عروس خون

هي پخش مي‌شود كه شما مستند بساز حتا بدون پرسش و تحقيق و بررسي

گيرم كه پول نفت سر سفره‌هاي ماست. . . اين سفره‌ها كه در گرو بانك مركزيست

كبريت مي‌كشم به درونم كه منفجر، القاعده نكرد كجا را ؟؟؟؟ / تو دپرسي؟؟!!/

حالا درون قهوه خانه باقر نشسته‌ام، من چاي مي‌خورم و تو چايي نمي‌خوري

هي چاي مي‌خوري و منم چاي / ميخورم /سيگار/ مي‌كشد تو را و به پايان نمي‌رسي

 من فكر مي‌كنم كه سخنگوي دولتم!!، تكذيب مي‌كنم كه عروس ننم شدي

حتا اگر طلاق بخواي نمي‌دهم، بانوي باغهاي گلايول و اطلسي

 يك دست جام باده و يك دست مثنوي يك پاي لنگ و قافيه تنگ و زلف يار

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست جون رقص وحشيانه و مرموز كركسي

روي مزار كانت كه بر آن نوشته است؛ عقلم كفاف حيرت انسان نمي‌دهد!

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

احسان خلیلی

+ نوشته شده در  87/08/28ساعت 4:40 PM  توسط روشینا  | 

 

اگر که گردن پــــــــرواز رگ به رگ می شد
پرنده لخته ی خون در دهان سگ می شد
دلیل ذاتی اشیاست . . . تو نمی دانی
پرنده ماهیت ماست . . . تو نمی دانی
نه شرقی است و نه غربی ست گربه می داند
پرنده لقمه ی چـــــــــربی ست گربه می داند
پــــــرنده بال که وا کـــــــرد از نفس افتاد
پــــــــــرنده اول پـــــــــرواز در قفس افتاد
پرنده رفت به اعماق خــــــــواب شیرویه
منم که مستم و ترسیدم و . . .
                                        دهان شویه ! 
بچرخ و نام مرا از دهان من بردار
مرا که قفل شدم از دهان من بردار
بچرخ تا که آتن را به فلســــفه بکشم
به روی نعش زئوس باز ملحفه بکشم
بچرخ تا که ببالم به تبت و پامیر
ببار تا که برقصد بهار در کشمیر
ببار روح بزرگـــــم که این جسد تنگ است
دلم برای کسی که نمی رسد تنگ است
ببار روح بزرگــــــــــم که دستها سردند
بهـــــــــارها همه پاییـــــزهای پر دردند
تمام حـــــادثه ها در گلوم خشــــکیدند
همین که نـــام تو را بر لب مــــن آوردند
چقدر بر سر این ســـــفره التماس کنم
برای لقمه ی نانی که خونی اش کردند
دروغ نیست خودم از سکوت پرســـیدم
ترانه های فــــــــراری که بر نمی گردند
که ریشه های زمین با تبر همآغوش است
جهان هرزه ی ما قرنهاست خاموش است
ببار روح بزرگم که ســـــــــــرو قد بکشد
که ماه ابروی خود را به جــزر و مد بکشد
ببار تا که بنوشــــم لب بیــــابان را
پرنده سوز کنم میله های زندان را
ببار تا که هـــوای تو جنگ را بکشد
تفنگ در رحم خود فشنگ را بکشد
ببار تا که ببینم زمین پر از میـــــن نیست
فشنگ پای تو در پوکه های پوتین نیست
ببار تا که ببلعد زمین مترســـــک را
پرنده شیر دهد این جهان کوچک را
ببار تا دل و دســــت زمیـــــن ترک نخورد
کسی به خاطر یک لقمه نان کتک نخورد
کسی به خاطر یک لقمه نان . . .
                    دلم تنگ است
کسی به خاطر یک لقمه نان (!)
                                   کتک خوردم . . .

محمود رضا برامکه

 

 

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 11:57 AM  توسط روشینا  | 

 

 

شب شعر خاكستري

به منظور حمايت از بيماران خاص شهرستان بندرعباس

+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 10:27 PM  توسط روشینا  |