تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو
 

به یادمان دو همکار شعبه ی یک  : صفایار حیدری / زهرا عبدالهی و برای مرگ که این روزها هی تند و تند از کمینگاه خود بیرون می پرد :

 

دست تو
 چه قدر تاخیر دارد
وقتی که چای گرم می شود
 و تو
 چای سرد را تعارف می کنی
دو سه ماه دیگر این اطلسی
 که تو کاشته ای
 گل می دهد
من به ساعت نگاه می کنم
تو می میری
شمع روشن را به اتاق آوردند
 اطلسی گل داده است
قطار در سپیده دم
کنار اطلسی منتظر تو
 در باد ایستاده است
 گل اطلسی بر سینه تو بود
 وقتی تو را
 برای دفن می بردند
هنگام که تو مرده بودی
 آدم به گل خفته بود
هنگام که تو مرده بودی
یاران به عشق و عطر
مانده بودند
همه ی ما را دعوت کردند
تا در آن عکس یادگاری باشیم
 عکاس سراغ تو را گرفت
من بودم
 تو نبودی
تو مرده بودی
عکاس از همه ی ما بدون تو
عکس یادگاری گرفت
عکس را چاپ کردند
آوردند
 در همه ی عکس فقط یک شاخه اطلسی
و دو دست
 از جوانی تو
 در شهرستان
 دیده می شد
 ما همه در عکس سیاه بودیم  

احمدرضا احمدی

+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 11:16 PM  توسط روشینا  | 

امروز ، روز اول دی ماه است / من راز فصلها را می دانم / و حرف لحظه ها را می فهمم / نجات دهنده در گور خفته است / و خاک ، خاک پذیرنده / اشارتی ست به آرامش ...

یلدا فرخنده ،

رفتن ناصر دردناک،

 خدا حافظ پاییز ،

و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد / در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین / و یاس ساده و غمناک آسمان / و ناتوانی این دستهای سیمانی ....

 

+ نوشته شده در  87/10/01ساعت 12:59 PM  توسط روشینا  |