تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

چهار ضربه روی سیم،می و فا و لا و دو

چهار ضربه می زنم به شوق چشم های تو

 

چهار ضربه بعد از این که فا به دو نمی رسد

تو می رسی از انتهای پیچ یک پیاده رو

 

چهار چنگ می زنی به در...صدا نمی رسد

عزیز من سلام...سل...الوالو...الوالو

 

نه خیر این که مثل من...دوباره تند می روم

به سمت انتهای گیج پیچ های راهرو

 

دو فای فاصله شکسته می شود صدا

صدای لای قفل در،دو گام می روم جلو

 

کنار کاج یخ زده مرا ببین،سکوت،سل

و برف را که ریخته به شانه های پالتو

 

صدای گریه های من به فا به تو نمی رسد

دو ضربه می زنم عزیز من بمان نرو

 

تو باز می کنی و من به خویش خیره می شوم

و در که سی رِ می کشد به شوق چشم های تو

 

کسی کنار سیم های خسته منتظر شده

چهار سل،سکوت،سل،دو،فا،ر،می،فا،ر،دو

بنیامین سربندی

 

 

+ نوشته شده در  87/12/13ساعت 5:19 PM  توسط روشینا  | 

با علی خانی خانه ی ترانه - یا به قول قدیمیها کیان شب شعر پریاد - توفیری ندارد البته / بودم دیشب / شاملویی بود و یه شعر نشونم داد که به دلم نشست گفتم باهاش آپ می کنم آخه تو اون فضا خیلی فاز داد غافل از این که خودش هم ... اما تکراری هم باشه چیزی از حسش کم نمی شه / برای خود کیان می نویسم که غافلگیرم کرد دیشب / اگر چه هی بهش می گفتم : کاش یه وقت دیگه اومده بودی و یادم نبود مهمونه و شاید دلگیر بشه / آخه می خواستم آبادش کنم اما خرابتر از این حرفهام این روزا...  

جایی پنهان در این شب قیرین

استاده به جا مترسکی باید

نه ش چشم ولی چنان که می بیند

نه ش گوش ولی چنان که می پاید

 

بی ریشه ولی چنان به جا سُتوار

که ش خود به تبر کنی ز جای ، الاک

چون گردوی پیر ریشه در اعماق

می نعره زند که از من است این خاک

 

چون شبگذری ببیندش ، دزدی ش

چون سایه به شب نهفته پندارد

کز حیله نفَس به سینه در چیده ست

تا رهگذرش مترسک انگارد

*

آری ، همه شب یکی خموش آنجاست

با خالیِ بودِ خویش رو در رو

گر مشعَله نیز می کشد عابر

ره می نبرد که در چه کارست او

احمد شاملو

۲۸ اسفند ۱۳۵۶/ پرینستون

پی نوشت : یه ترانه هست مدام صداش میاد / این هم همون آدمکه گوشش هم ندی می شنویش :

                  سَر

                       گَر

                              دان

                                      ... 

                      

                          

                                

                                                                                    

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 6:46 AM  توسط روشینا  | 

این پرت شدنهای پی در پی به روزای دچارگی - اون هم از نوع کلاسیک و موزون - هم یه جورایی جوونم می کنه هم یه جورایی پیر و خراب / همون روزایی که سبک بودم و هی توی ذهنم وزن و قافیه می چرخید و هی از خجالت چشمهای نیما و فروغ می دویدم زیر دوش که این اوزان وحشی دست از سرم بردارند / وقتی فقط ۱۸-۱۹ ساله بودم / حالا اگه بعد از ۲۰ سال یهو همینجوری هوس کنم خاکستر روی اون آتیش کهنه رو به باد بدم و واسه تولد کسی و مرگ خودم مرتکب جرمی بشم که همیشه وسوسه م می کرد تعجبی نداره سیاه مشقی اینجوری از آب دربیاد :

 

چه عجب من هنوز هم هستم خسته از نبرد تن با تن

هی سرم گیج می رود توی سرد ِ خوابرختی ساتن

وقتی از کنار دستانت قد کشیده ام به دلتنگی

هی هوار می زنم آیا مرگ تو برنده می شوی یا من ؟

سبزه و ماهی و عید است روزهای تولد اسفند

تو شبیه بچه گیهامی با تی شرت سبز و یک دامن

دور از همیشه تر از دور تا خدای مصر و بوتیفار

مثل شرجی چشمم که پراز بوی خواب پیراهن

این" الف" در میان قافیه ها کاشکی بیاورم بالا

و صدای "واو" گاوی که میشود سرخ توی این روغن

"او" هنوز شکل دیروز است شکل ماه بچه گیهای...

شکل تاریکی گور من .شکل نام دیگرم : روشن

روشینا

 

+ نوشته شده در  87/12/01ساعت 8:17 PM  توسط روشینا  |