تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو
 

از دوستی که حسش شعر مجسم است :

 

نمی دانی گوشه ی اتاق چه خواب ها که برایت ندیدم

تمام آن شب ها که از بخاری تا بالش تو، همه ی دنیا را قدم می زدم

رج به رج فرش را می خواندم

با تمام دیوار دست می دادم

و هر چه نامه بود بالای طاقچه، در آغوشم می گرفتم

 

نمی دانی چه حرف های ساده ای برای درد و دل کنار گذاشتم

چقدر خواب دیدم که برمی گردی و سر از شانه های ماه برمی دارم

 

حالا هر جای آسمان که هستی زود برگرد

من از ازدحام سایه ها می ترسم

از این اعلام تاخیر دلگیرم

از چمدان ها دل پُری دارم

نمی دانی که روی صندلی های انتظار

روبه روی این عقربه های خوابیده

چه رویای ساده ای دارم...

امیر مظاهری

 

+ نوشته شده در  88/02/25ساعت 3:12 PM  توسط روشینا  |