|
|
|
|
|
تصویرهای منجمد در تابلوی تهران دنبال یک فندق دویدن، عصر یخ بندان با یک چراغ قوّه کل شهر را گشتن با گریه گفتن: خواهشا انسان… کمی انسان… چیزی شبیه انقراض شعر از شاعر کشف فسیل مولوی ها در ارسباران!! در سانس گرم سینمایی که نمی سوزد «ماموت های غم زده» در نوبت اکران ■ از فکرهاش افتاد ، مردی مثل یک قندیل خو کرد با کابوس تلخ و سرد این زندان باور نکرد او درد چیزی را که می فهمید تصویری از مردم به میخ شهر آویزان محسن عاصی |
||
|
|
|
|
|
عکس از:پرویز شجاعی همان روزگار پیشین به / که کوچه های خاکی اش - اگر هم نابلد بودی - نشانی خودش را داشت / تازه اول تا آخر فقط یک راه بود و بس / امروز که به چهار راه رسیدم دانستم گم می شوم / یقین کردم کسی چیزی از نشانه و آشنایی نمی داند تا برم گرداند به خانه ام / این چهار راه مرا به هیچ جا می برد بی برو برگرد / نه / دارد یادم می آید / درختی بود همنام دخترم آرزو / هم سن او / و من مادر سالخورده ی هر دو بودم / همان درخت که وقتی خواستم دخیل ببندمش روسریم را باد برده بود / پس انگشتانم را گره زدم به تنه اش / اما من بی انگشت وسط این چهار راه شلوغ چه می کنم ؟ / بی انگشت اشاره تا اگر صدایم لای بوقهای کرکننده به تنها کسی که نگاهم می کند نرسید علامت بدهم / همان کسی که توی آسانسور شیشه ای گیر کرده و زل زده به دهان من که بوی خاک می دهد / لطفا اگر پیدایم کردید به آرزویم برم گردانید / توی همان کوچه ی تنهای خاکی ... بی ربط: این آرزو هم برای همیشه ناتمام ماند:شر می شوم که آب بریزی به آتشم ...
|
||