تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو
 

تصویرهای منجمد در تابلوی تهران

دنبال یک فندق دویدن، عصر یخ بندان

با یک چراغ قوّه کل شهر را گشتن

با گریه گفتن: خواهشا انسان… کمی انسان…

چیزی شبیه انقراض شعر از شاعر

کشف فسیل مولوی ها در ارسباران!!

در سانس گرم سینمایی که نمی سوزد

«ماموت های غم زده» در نوبت اکران

از فکرهاش افتاد ، مردی مثل یک قندیل

خو کرد با کابوس تلخ و سرد این زندان

باور نکرد او درد چیزی را که می فهمید

تصویری از مردم به میخ شهر آویزان

محسن عاصی

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 5:42 PM  توسط روشینا  | 

درخت آرزو

عکس از:پرویز شجاعی

 همان روزگار پیشین به / که کوچه های خاکی اش - اگر هم نابلد بودی - نشانی خودش را داشت / تازه اول تا آخر فقط یک راه بود و بس / امروز که به چهار راه رسیدم دانستم گم می شوم / یقین کردم کسی چیزی از نشانه و آشنایی نمی داند تا برم گرداند به خانه ام / این چهار راه مرا به هیچ جا می برد بی برو برگرد / نه / دارد یادم می آید / درختی بود همنام دخترم آرزو / هم سن او / و من مادر سالخورده ی هر دو بودم / همان درخت که وقتی خواستم دخیل ببندمش روسریم را باد برده بود / پس انگشتانم را گره زدم به تنه اش / اما من بی انگشت وسط این چهار راه شلوغ چه می کنم ؟ / بی انگشت اشاره تا اگر صدایم لای بوقهای کرکننده به تنها کسی که نگاهم می کند نرسید علامت بدهم / همان کسی که توی آسانسور شیشه ای گیر کرده و زل زده به دهان من که بوی خاک می دهد / لطفا اگر پیدایم کردید به آرزویم برم گردانید / توی همان کوچه ی تنهای خاکی ...

بی ربط: این آرزو هم برای همیشه ناتمام ماند:شر می شوم که آب بریزی به آتشم ...

 

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 0:11 AM  توسط روشینا  |