تبليغاتX
گلبرگی بر تی تخ برکه
مرا با برکه ام بگذار/ دریا ارمغان تو

 

پائیز آمد

در میان درختی لانه کرده کبوتر،

از تراوش باران می گریزد

خورشید از غم

با تمام غرورش

پشت ابر سیاهی ،

عاشقانه به گریه مینشیند

من با قلبی به سپیدی روز،

به امید بهاران ،میروم به گلستان

همچوعطر اقاقی لابلای درختان مینشینم

باشد روزی به ندای بهاران ،

روی دامن صحرا لاله روید

شعر هستی بر زبانم جاری ،

پر توانم آری ،

میروم در کوه و دشت و صحرا

ره پیمای قله ها هستم من ،

راه خود را در توفان در کنار یاران می نوردم

در کوهستان یا کویر تشنه ،

یا که در جنگلها

رهنوردی شاد و پر امیدم

دارم امیدکه

دهد سختی کوهستان ،

بر روان و جانم پاکی این کوه و دشت و صحرا

باشد روزی که رسد شعر هستی بر لب ،

جان نهاده بر کف راه انسانها را در نوردم

شعر هستی بودن و کوشیدن ،

رفتن و پیوستن ،از کژی بگسستن ،

جان فدا کردن در راه خلق است .

 

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 2:56 PM  توسط روشینا  |