|
|
|
|
|
این پرت شدنهای پی در پی به روزای دچارگی - اون هم از نوع کلاسیک و موزون - هم یه جورایی جوونم می کنه هم یه جورایی پیر و خراب / همون روزایی که سبک بودم و هی توی ذهنم وزن و قافیه می چرخید و هی از خجالت چشمهای نیما و فروغ می دویدم زیر دوش که این اوزان وحشی دست از سرم بردارند / وقتی فقط ۱۸-۱۹ ساله بودم / حالا اگه بعد از ۲۰ سال یهو همینجوری هوس کنم خاکستر روی اون آتیش کهنه رو به باد بدم و واسه تولد کسی و مرگ خودم مرتکب جرمی بشم که همیشه وسوسه م می کرد تعجبی نداره سیاه مشقی اینجوری از آب دربیاد :
چه عجب من هنوز هم هستم خسته از نبرد تن با تن هی سرم گیج می رود توی سرد ِ خوابرختی ساتن وقتی از کنار دستانت قد کشیده ام به دلتنگی هی هوار می زنم آیا مرگ تو برنده می شوی یا من ؟ سبزه و ماهی و عید است روزهای تولد اسفند تو شبیه بچه گیهامی با تی شرت سبز و یک دامن دور از همیشه تر از دور تا خدای مصر و بوتیفار مثل شرجی چشمم که پراز بوی خواب پیراهن این" الف" در میان قافیه ها کاشکی بیاورم بالا و صدای "واو" گاوی که میشود سرخ توی این روغن "او" هنوز شکل دیروز است شکل ماه بچه گیهای... شکل تاریکی گور من .شکل نام دیگرم : روشن روشینا
|
||