به خود نیامده بود اما با خود تنهایش به خودی همین سروده که پیش از اتفاق سروده رسیده به قله و نرسیده به سیمرغ رفت :
سفيدي سردي است
باد از جهت ها باد است تند
جز سفيدي هي چي پيدايي نمي دهد
براي استفاده از شب رها اينجا ايستاده ام و دوري
پاهايم تو نمي رسند
دو چاره گي از سلول هاي يخ زده بيرون شده
باد همه چيز را مي كشد شكل مي اندازد
اندازه اي كه ديگر ريه ها هوا گير نمي شوند و پر از برف اند
هي چي سرد نيست
از سر انگشتاي رها سياه به پرس چه شوري كرده لب ها در زمزمه
هل هلا حد اقل ؟
ديگر نمي بي نم اش
لايه هاي زمين فرو مي برند ام مي جوند ام
جز سرخ لبه هاي سر آستين بيرون زده از سفيدي سرد
داغ ام
سفيدي آب مي رود
تنها سرخي روز اول باهار من ام سر كرده -
ساجده کشمیری