|
|
|
|
|
من متهم به تلخ دیدن و تلخ گفتنم . اما دراین قصیده چاک چاک ، با من به رونمایی لبخند بیا ، همراه من به کوچه های تنگ " خواجه عطا" "نایبند" "خونسرخ" بامن به "محله 2000" بندرعباس بیا . یاهرجای دیگری که ذرات سیب را به ترازو نمی کشند . جایی که می شود کپسولهای خالی خنده را ، برآب ونان و نوازش سوار کرد . جایی که می شود با قایقی تند به آنسوی تنگه هرمز ، به "خصب" رفت . ودرآنجا : نفت داد و طاقه های مشروب گرفت . اینها که می گویم ، هرگز تلخ نیست . تبخیر خنده است درغش غش دریای کف بلب . آویختن از اسطوره ای که بار غزل به بخارا می برد. من سالهاست که می گریم . واکسیرخنده را برای دیگران تجویز می کنم. تا معجزه را درنسلی ببینم که مشامش نه با گل سرخ ، که با رویش آشناست ، وپاهایش ، علاوه برتماشای فوتبال ، به ورزش روح نیز می رود . نسلی که در جزیره هرمز ، درصف ارتزاق تکه های خود ایستاده است . وکمیته امداد ، جلوی اسم هرجوان هرمزی ، یک تیک می زند . اینها که می نویسم ، تلخ نیست . عین خنده است . من درمیانه امواج ، به خنده متوقف تازه دامادی برخوردم که هنوز حنای دامادی به پایش بود ، وگل مغزش ، به ضرب جهل رنگین امثال من شکفته بود . من درهمان هرمز ، دوستانی دارم که مرا می فهمند . ومی دانند که هیچ تلخی درکلامم نیست . وهمه شان ، قاب پنجره ای را نشانم می دهند که درآن : نبض روح می جنبد. دوستانی که به ظاهر خفته اند ، اما نجوای برف را بهنگام صعود می فهمند . وفردا را از بدو پیدایش سنگ و ثانیه می بینند . دوستانی که چلچله و فصل و کوچ و لانه ، به ذکردائم آنان دوام می گیرد . دوستانی که خورشید را که نه ، کهکشان را که نه ، یک هسته کوچک ارزن را می رویانند . همین دوستان من ، شاه عباس صفوی را نشانم می دهند ، که از پنجره حرمسرایش به هرمز می نگرد . و پرتقالی های پانصد سال پیش را ، که درنوشتن "استراتژیک" سراسیمه اند . وکمیته امداد خودمان را ، که از درشتی رقم "تحت پوشش" درپوست نمی گنجد. وبهت جوانان هرمزی را ، که رغبت هیچ مسئولی را برنمی انگیزد . وزنانی که قاعده کرامت را دردخمه های نمور مناعت جاگذارده اند . من درساحل بندرعباس ، بادوچشم خود ، فرو افتادن پلک پلیکانی را دیدم که سرش را پسرکی می برد و بدنش را جوان ماهیگیری که دچار افسردگی شده بود . وشرمنده ام که بگویم : درخواجه عطا ، خرسی درلباس کفتار ، جولان می دهد و رجز می خواند . چه کسی می گوید من سیاه می بینم و تلخ می نویسم ؟ من هیچ مسئول و روحانی و صاحب امضایی را در "شاه حسینی" بندرعباس ندیده ام . ویا درمحله 2000 و فلکه "چه توا؟" فلکه ای که درآن ، میز مسئولان غباری سی ساله گرفته وجوهر هیچ امضایی تازگی ندارد . در"چه توا؟" سوسکها قمه به دست عربده می کشند . جایی که آب ، رنگ شراب دارد ، وقاچاق ، ریسه ایست که رنگ به رنگ ، آسمان کودکان آنجارا آذین بسته . کودکانی که برای اتومبیل گشت ، دست تکان می دهند ، ومامورانی که بابت هرلبخندشان چیزی باید درترازویشان انداخت . من کجا سیاه می بینم و تلخ می نویسم ؟ من سالهاست که تلخی را به پای کبوتری بسته ام ، تا به نیابت از غروب ، طلوع طلب کند . من درهمان جزیره هرمز ، دوستانی دارم که خاک راهشان ، از معدن خاک سرخ جزیره با بهاتراست . اما هیچ مزایده ای برای ارج شان برگزارنمی شود . در"نایبند" من قصابی را دیدم که جلوی چشم گوساله ای لرزان ، مادرش را سربرید . در"نخل ناخدا" من جوانی را دیدم که به همه هویت خود کبریت می کشید . ودردست دخترکی افغانی ، عروسکی که از راه دور ، از چین آمده بود . من درزیرآبهای هرمز و خصب ، دراعماق ، جوانانی را دیدم که برای ده هزارتومان ، دست و بازوی خود را به کوسه ها می فروختند . دست و بازویی که یک روزی روزگاری ، بوسه گاه طاووس اهل بیت بود . چه کسی می گوید من سیاه می بینم و تلخ می نویسم؟ من درکناره "خونسرخ" واز بلند گویی که خدارا تبلیغ می کرد ، شنیدم که می توان خدارا حراج کرد . من درهمانجا ، دیدم که انبوه مردم و مسئولان ، از روح فراخ دریا ، تنها به سطح نازک رویین آن التفات بسته اند . من درهمانجا به کارگرانی برخوردم که از چهارمحال و بختیاری آمده بودند، وکوله هایشان از شرافت پربود . وباز ، جوانانی که شرافت را ، درسالهای قحطی به مستاجری درآن سوی مرز وام داده بودند ، مستاجری که به فارسی دری اشراف داشت ، ونحوه تیغ زدن خشخاش را نیک می دانست . من در بشاگرد ، به اوراق اتوبوسی برخوردم ، که قرار بود فهم را جلوی کپری پیاده کند . ودرهمانجا ، به اوراق پراکنده سند چشم انداز برخوردم که بادبادک بچه ها را با حسرت می نگریست . من از جزیره هرمز ، به تهران نیز می نگرم ، که مثل گالیور دراز کشیده و مسئولین ریز ما تند و تند سیر و بزکش می کنند . وآنقدر دراین مجاهدت بزرگ سراسیمه اند، که یادشان رفته چیزی به اسم "رشد" ، با ریسمان "تحکم" بالا نمی رود . من مست می شوم ، وقتی دوستان هرمزی ام ، به دیروزمان اشاره می کنند . به روزی که ما ، ذرات نور را از روزنه های ریز برگ استخراج می کردیم . واز آمیزش آسمان و زمین آبستن می شدیم . روزی که برای تناول رنگین کمان صف می بستیم . وهمه مردم خود را از زیرقرآن عطوفت رد می کردیم . وکاری به این نداشیم که : چه کسی با ماهیت شکوفه وضو ساخته ، ویا شب قبلش به صورت عنکبوتی تف کرده . روزی که برای تماشای خلوت آتش و روح شتاب می کردیم . روزی که لبخند را ، به هرقیمتی که شده ، از هرکجا می آوردیم و به لبان کبوتری جفت مرده هدیه می دادیم . روزی که ملکه سبا را به قصرآیینه خود فرا می خواندیم و او از تماشای شگفتی و آبگونگی ما ، دامن برمی کشید . دوستان من اما ، به شهرام جزایری که می رسند تلخ می شوند . ومن ، چاره ای ندارم از این که ، تلخی چهره آنان را به صورت اندازم . دوستان من به قاضی شهر معترضند ، این که چرا نباید روحانیانی که از شهرام جزایری پول گرفته اند ، مجازات شوند ؟ خلع لباس یعنی چه ؟ چرا کسی که به راحتی کوزه ای که ترک برمی دارد ، فریب می خورد ، کاندید می شود ؟ ویا کسی که نخبگی درکلامش طنز است ؟ ویا کسی که الفاظ را به بازی شطرنج می برد ؟ وکسی که اقیانوس را درشان خود نمی داند ؟ من سیاه می بینم ؟ تلخ می نویسم ؟ چه کنم ، دوستان گورستانی که نه ، دوستان آسمانی من از من می خواهند . محمد نوری زاد |
||